مهسا :purple_heart:همه چی طبق روال بود ک یه شب ساعت 10 وارد ...

مهسا :purple_heart:

همه چی طبق روال بود ک یه شب ساعت 10 وارد پارکینگ شدم ک دیدم امیر حسین توی ماشینشه سلام کردم و داشتم از کنارش رد میشدم ک دستمو گرفت _مهسا اخمی کردم چجوری به خودش جرات میداد بهم دست بزنه _بفرماین _چرا اینجوری حرف میزنی خیرسرمون یه هفته باهم رلیم هرشب منتظرت بودم ببینمت اما نمیشد اما امشب از ساعت 8 توی پارکینگم چی داشت میگفت این پسر رلیم نکنه مواد زده نکنه منو با مهتاب اشتباه گرفته کلا مونده بودم چی بگم _حرف بزن مهسا با توام مخم جواب نمیداد دستمو از دستش کشیدم بیرون _الان وقت صحبت نیس میترسم کسی بیاد سریع سمت پله ها رفتم و توی اتاق داشتم به حرفای امیر حسین فکر میکردم هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم فقط دعا کردم ک دیگ چشم تو چشم باهاش نشم چون از حرفاش خیلی ترسیده بودم کامنت بذارین بنظرتون نقشه امیرحسین واسه اینک سر صحبت باز کنه؟ یا مواد زده بوده و توی توهم بوده؟ یا خودتون بگین؟ ادامشو اخر شب میذارم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها