نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد . رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد . رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی ...

‌ این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است می ...

‌ این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی اش ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی ...

پـاییز ، رسـالتش یادآوریِ خـاطره هاست آدم را پرت می کند وسطِ خاطراتِ خیلی دور . کنارِ آدم هایی که نیستند ، میانِ خانه ای که نیست و حال و هوایی که تکرار نخواهد شد ...

پـاییز ، رسـالتش یادآوریِ خـاطره هاست آدم را پرت می کند وسطِ خاطراتِ خیلی دور . کنارِ آدم هایی که نیستند ، میانِ خانه ای که نیست و حال و هوایی که تکرار نخواهد شد . یادش بخیر ! خانه ی قدیمیِ مادربزرگ و آن حوضِ آبیِ وسط حیاط ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد . رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود ،،، که پدربزرگ ، نفس می کشید ... برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ... بویِ کاهگِل و ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود ،،، که پدربزرگ ، نفس می کشید ... برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد ... رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی ...

می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد . رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی ...

میخواهم برگردم... به روزهایِ خوبی... که مادربزرگ زنده بود... که پدربزرگ، نفس می کشید... برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای! که همیشه ی خدا... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد... رویِ حاشیه ی حوضِ آبی ...

میخواهم برگردم... به روزهایِ خوبی... که مادربزرگ زنده بود... که پدربزرگ، نفس می کشید... برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای! که همیشه ی خدا... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد... رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی کنم... خیس شوم، آنقدر که غصه و بی ...

. این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است ...

. این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی ...

. این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است ...

. این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی ...

🌹 خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی ...

🌹 خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود که پدربزرگ ، نفس می کشید . برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ، بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد . رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم و آب بازی ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . ...

این روزها بدجور هوایِ یک جایِ دنج به سرم زده . جایی شبیهِ خانه ی مادربزرگ که صبحش بویِ سادگیِ قاجار می دهد و شب ، بساطِ آوازِ جیرجیرک ها میانِ حیاطش پهن است . می شود کنارِ حوض نشست و با عطرِ گل هایِ گلدانِ لب پریده ی شمعدانی ...

... پاییز ، رسالتش یادآوریِ خاطره هاست . آدم را پرت می کند وسطِ خاطراتِ خیلی دور ... کنارِ آدم هایی که نیستند ، میانِ خانه ای که نیست و حال و هوایی که تکرار ...

... پاییز ، رسالتش یادآوریِ خاطره هاست . آدم را پرت می کند وسطِ خاطراتِ خیلی دور ... کنارِ آدم هایی که نیستند ، میانِ خانه ای که نیست و حال و هوایی که تکرار نخواهد شد . یادش بخیر ! خانه ی قدیمیِ مادربزرگ و آن حوضِ آبیِ وسط ...

📷 🌹 می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود ،،، که پدربزرگ ، نفس می کشید ... برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ... بویِ ...

📷 🌹 می خواهم برگردم ؛ به روزهایِ خوبی ؛ که مادربزرگ زنده بود ،،، که پدربزرگ ، نفس می کشید ... برگردم به حیاطِ قدیمیِ ساده ای ؛ که همیشه ی خدا ... بویِ کاهگِل و شمعدانی می داد ... رویِ حاشیه ی حوضِ آبی رنگِ میان حیاط بنشینم ...