ویژه کنید
عکس و تصویر

"Part15" گیلدا (طبیب کوچک) کدخدا : ارباب مگه چی شد ؟؟؟ چرا ای...

"Part15"

گیلدا (طبیب کوچک)

کدخدا : ارباب مگه چی شد ؟؟؟ چرا اینجوری برخورد میکنین با کسی که جونتون نجات داده ؟؟؟

_اینا همه اش دروغه ، این دختر تا حالا اصلا منو ندیده ، جای زخمم هم اشتباه گفت
ولی بد بلایی به سرش میارم که دفعه دیگه جرعت نکنه به هیچ بنی بشری دروغ تحویل بده

دخترِه به گریه افتاد و گفت : تو رو خدا آقا.... کاریم نداشته باشید به خدا من....

_ فقط یه راه داره که بزارم زنده از این عمارت بیرون بری. خوب گوشات رو باز کنن ببین چی میگم
و دقیق به سوال هام جواب بده

+(با گریه)چشـ.......م....

_از کی دستور گرفتی ؟؟؟

+از کیارش خان ، اون گفت.....

_کامل تعریف کن زود باش

+ وقتی کدخدا تو روستا پخش کردن ارباب دنبال یه دختره است که زخمش پانسمان کرده ، به گوش کیارش خان رسید و اونم......
(با هق هق )ادامه داد: اونم منو تهدید کرد اگر کاری که میخواد نکنم ، کاری میکنه مردم ده خودشون مارو از ده بیرون بندازن ، بهم گفت بیام به کدخدا بگم که من همون دخترم ،

_ هه هنوز بچه ای کیارش ولی میدونم چی کارت کنم. تو الان از عمارت که رفتی یه راست میری پیش کیارش و میگی که من حرفت رو باور کردم

+به خدا هرکاری بگید میکنم فقط نزارید پدر و مادرم چیزی بفهمن و جلو مردم روستا سرشکسته بشن

_فقط گوش کن ، یه کاری کن باور کنه بعد بهش بگو که میخوای تو عمارتش کار کنی و وقتی قبول کرد ، اونجا برای من کار میکنی ، هر ماه هم یه جا تعیین میکنم میایی و برام خبر میاری

+پدر و مادرم چی ؟؟

_اونا نه از این موضوع خبر دار میشن نه اتفاقی براشون میوفته ،

برگشتم و رو به کدخدا گفتم : بدجور نا امیدم کردی
برید بیرون

اینجور که معلومه میخواد هویتش رو مخفـــی نگه داره ، ولی هیچ چیزی از چشم های تیز بین من پنهان نخواهد ماند.......
با چیزی که شنیدم سریع در پنجره اتاقم رو باز کردم و ........
لعنتی خیلی ضعیفِ صدا......
این بار دومِ که من این صدا رو میشنوم....

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...