ویژه کنید
عکس و تصویر می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. خب مرگ. ...

می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟ بک کیونگ: نه. ...



می هو با لحنی اروم گفت: میشه حداقل بگی کجاست؟
بک کیونگ: نه.
خب مرگ. درد. میمیری بگی؟ انگار میخواد بمب اتم بشکافه.
یونگ کی تو جاش تکون خورد و گفت: ما از تو خواهش کردیم بیای کمک کنی. الان نزدیک به شیش روزه گذشته. میفهمی یعنی چی؟ یعنی اگه موفق نشیم خدافظ اداره .
گردنشو کج کرد و گفت: آخــــی. چه ناز.
پوکر نگاهش کردم و خواستم جوابش بدم که به لپ تابش اشاره کرد و گفت: اینه.
به صفحه خیره شدیم. با دیدن عکس مرد روبه روم نفسم...نمی دونم چرا یهو رفت. شاید به خاطر قیافش بود. ترسناک نبود. اما مهربونم نبود.
پرسینگی گوشه ی لبای قرمزش خودنمایی میکرد. پوست سفیدی داشت و چشمای کشیده و سیاه رنگ.
موهای بهم ریختش بیشتر خودنمایی میکرد و جذابیتش و چندین برابر کرده بود.
با صدای بک کیونگ از نگاه کردن به مرد روبه روم دست کشیدم: اینه. هکره. قاتله. و البته..روانی. نمی تونین تحملش کنید.
توی ترسناک ترین و بدترین زندان کره ست. پروندش سفیده. و تنها مدرکی که دارن ازش هکر بودنشه. هکری که به راحتی میتونه سایتا یا مکان های مختلف رو هک کنه. اسمش....کیم تهیونگه. خطرناک ترین فردی که من تو عمرم دیدم.
کلمه ی کیم تهیونگ..توی سرم پژواک میشد. تهیونگ. تهیونگ. ما بهش نیاز داریم. حتی اگه خطرناک باشه. حتی اگه دروغ بگه.

شونه ای بالا انداختم و گفتم: مهم نیست. ما بهش نیاز داریم. هرچی که میخواد بشه.
بک کیونگ نگاهم کرد و گفت: میدونستم روانی ای. اما نه دیگه در این حد.

دستامو مشت کردم. از این کلمه متنفر بودم. روانی. بلند شدم و گفتم: هرچی که بشه تو اومدی به ما کمک کنی. نه اینکه گه بزنی به همه چیز.
پوزخندی زد و گفت: فقط شیش روز از فرصتتون گذشته. و اگه موفق نشین نمی تونین. پس...قبول میکنم اما...هرچی پیش اومد گردن خودتون.
و این کلمش نمی دونم چرا ترسی به دلم انداخت.
بک کیونگ: فردا راس ساعت 3 ظهر آماده باشین. باید بریم پیشش.
یونگ کی: نمی گی کجاست؟
می هو سرشو تکون داد با عجز به بک کیونگ خیره شد.
بک کیونگ گردنشو کج کرد و گفت: توی یکی از ترسناک ترین زندانای کره. جایی که هرکسی نمی تونه واردش بشه. جایی که بیرون رفتن ازش محاله.

آبدهنمو بلند قورت دادم. جوری که می هو بهم خیره شد و من ابرو بالا انداختم و گفتم: چیه؟
سرشو تکون داد و بک کیونگ بلند شد و لب تاپشو جمع کرد. کیفشو روی دوشش انداخت و گفت: فردا منتظرتونم. دیر نیاین.
می هو باشه ای گفت. جوری که انگار بک فقط با اون حرف میزد. از خونه که خارج شد
دستمو خاروندم و رو به یونگ کی گفتم: این دوتا از آخر باهمن. ببین کی گفتم.
سرشو تکون داد و دستشو دور گردنم انداخت و گفت: خاب حالا. بریم یک چیزی بخوریم.
به سمت اتاقم رفتم که اون دوتا هم اومدن.
+ شما کجا؟ میخوام لباسمو عوض کنم.
در اتاقو بستم و به جای لباسام، شلوار سیاه تنگ به همراه هودی همرنگش پوشیدم. از اتاق که بیرون اومدم هردوشون گفتن: میمیری یک لباس رنگ روشن بپوشی؟
سرمو تکون دادن که پوکر نگام کردن.
+ بیخیال بچه ها. بریم زودتر.


#میخوای_منو_بکشی #پارت_سیزدهم

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...