ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۳۱ با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی خیلی کم، با ...

#پارت۱۳۱ با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی ...

#پارت۱۳۱

با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی خیلی کم، با این وجود بازم همون شهریار سابق منه، جذاب و مهربون!

شهریار: دلم برات یه ذره شده بود!

با بغض سرم رو پایین انداختم و گفتم:
ـ هر روز بعد از نماز دعا می‌کردم خدا تو رو سالم بهم برگردونه!

شهریار دستم رو بوسید و گفت: چه خبر از مامان اینا؟!

با ناراحتی سرم رو پایین انداختم، نمی‌دونستم چطور باید اون بر دردناک رو بهش بدم!

شهریار مشکوک نگاهم کرد و گفت: چیشده نازگل؟

با ناراحتی گفتم:
ـ نمی‌دونم چطور بگم!

شهریار: برای مامانم اتفاقی افتاده؟

اشکی از چشمم چکید، همون اشک کافی بود که شهریار موضوع رو بفهمه!

چشماش پر از اشک شد.
سرش رو پایین انداخت، لحظاتی بعد لرزش شونه‌هاش نشون از گریه کردنش می‌داد.
توی این چند سالی که با هم زندگی کردیم تا حالا گریش رو ندیده بودم.

شهریار: کی بهت خبر رسید؟

ـ دو هفته پیش!

شهریار: چرا بهم نگفتی?

ـ بخاطر خودت، جبهه به اندازه کافی استرس و درگیریه فکری داره.

شهریار نفس عمیقی کشید و گفت: دلم براش تنگ شده...ای کاش میشد یه بار دیگه ببینمش...

ادامه نداد، سرش رو بالا گرفت و چند نفس عمیق کشید، انگار که بغض سنگینی داشت.
دیدن اشکای شهریار به شدت برام عذاب آور بود.
اون شب،شب غم انگیزی بود.
هم برای من، هم برای شهریاری که بخاطر من چند سال مادرش رو ندید و آخرش هم تلخ و دردناک تموم شد!
ای کاش حداقل قبل از فوت مادرش شهریار یه بار دیگه مادرش رو می‌دید و منم از عذاب و وجدانم کاسته می‌شد.
نصفه شب از خواب که پاشدم شهریار کنارم نبود.
بلند شدم و از اتاق خارج شدم.
دیدم که روی پله چوبی نشسته بود، چشماش بسته بود و با یه دستش شقیقش رو فشار می‌داد.
به عکس توی دستش خیره شدم، عکس مادرش بود.

کنارش نشستم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ متاسفم، تقصیر منه!

غمگین نگاهم کرد و گفت: چرا تقصیر تو؟!

ـ بخاطر من از مادرت دور شدی، بخاطر من سالها مادرت رو ندیدی، بخاطر من مادرت چشم انتظار و دلتنگ پسرش از دنیا رفت!

سرم رو پایین انداختم، اشک توی چشمام دیدم رو تار کرده بود.

شهریار: تقصیر تو نیست، دیگه هیچوقت خودت رو مقصر اتفاقاتی که افتاد ندون!

شهریار سرم رو روی شونش گذاشت و گفت: الان دیگه فقط زن من نیستی باید جای مادرمم برام پر کنی نازگل...جز تو هیچکس رو ندارم.

ـ بهم قول بده تنهام نزاری شهریار!

شهریار: این همه سختی برای رسیدن بهت نکشیدم که یه روزی تنهات بزارم، قول میدم تا وقتی که زندم و نفس می‌کشم کنارت باشم و مثل چشمام و حتی بیشتر از چشمام ازت مراقبت کنم.

ـ بعضی وقتا فکرای تلخ و نگران کننده سراغم میاد!
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

Loading...