دوس دارم زودتر اخر هفته شه ک بیشتر پیشتون باشمصبا:blue_heart...

دوس دارم زودتر اخر هفته شه ک بیشتر پیشتون باشم

صبا:blue_heart: شب از استرس خابم نمی‌برد صبح زود رفتم مدرسه کلی با پارمیس حرف زدم و از پسره واسم گفت ک اسمش نیماس 26سالشه ادم حسابیه مهندس عمرانه و شاغله و حسابی هم جذابه دل توی دلم نبود ک تعطیل شیم ساعت نزدیک یک بود ک تعطیل شدیم ب مامانم از الکی گفتم بودم تا 2 کلاس جبرانیم رفتیم تو دستشویی مدرسه کمی ب وضعمون رسیدیم پارمیس واسم ی کرم پودر و رژلب قهوه ای زد به سمت کوچه پشتی مدرسه رفتیم احمد پشت فرمون بود و نیما هم صندلی عقب بود منم نشستم عقب اروم سلام کردم و کم کم یخامون اب شد نیما از خودش میگفت ک خونوادش مث ماس مذهبین و... و بچه شهیده نیما خیلی ب دلم نشسته بود زیاد جذاب نبود اما خو سبزه بانمک بود من پسندش کرده بودم ساعتای نزدیکای 2 بود ک سر کوچمون رسیدم _صبا خانم شمارتو میدی _من گوشی همراه ندارم _چ بد تا فردا واست جور میکنم _نه اخه نمیشه اگ خونوادم بفهمن شر میشه پارمیس گفت _ای بابا شر نمیشه میذاری تو کیفت سایلنتش میکنی هر موقع تونستی ب نیما اس میدی ب زور قبول و سریع رفتم خونمون و کسی بو نبرد ک بهشون دروغ گفتم فردا دوباره با پارمیس رفتیم همون کوچه پشتی مدرسه و موبایل رو گرفتیم خیلی تو خونه استرس داشتم ک نفهمن و بیشتر تو اتاق در حال پیام بازی بودم و وقتی کسی خونه نبود باهاش حرف میزدم دیدارهای من و نیما تنهایی نبود و همیشه پارمیس و احمد هم بودن و من اینجوری بیشتر دوس داشتم خیلی ب نیما وابسته شده بودم و واقعا بهم اهمیت میداد ی ماهی از دوستیمون گذشته بود ک امتحانات پایانی رو دادیم و تابستون شروع شده بود و من دیگ نمیتونستم ببینمش و فقط با همون موبایل با هم در ارتباط بودیم و واقعا ندیدنش سخت ترین کار دنیا بود و دعا میکردم هر چ زودتر مدرسه ها شروع شه #سرگذشت #داستان #رمان

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است