ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۴۰ با تموم شدن حرفش قطع کرد، تلفن رو گذاشتم سر جاش! روی زمین نشستم ...

#پارت۱۴۰ با تموم شدن حرفش قطع کرد، تلفن رو گذاشتم سر جاش! روی...

#پارت۱۴۰

با تموم شدن حرفش قطع کرد، تلفن رو گذاشتم سر جاش!
روی زمین نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم.
ای کاش خدا همون لحظه جونم رو می‌گرفت و راحتم می‌کرد.
دلم یهو تیر کشید، دستم رو روی شکمم گذاشتم.
یاد بچه توی شکمم افتادم!
به کل فراموشش کرده بودم، انگار که اصلا نداشتمش!

با گریه زیر لب گفتم:
ـ تو باید با مادرت همراه بشی، ببخش که فراموشت کردم.

کنار پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم.
بارون می‌بارید و دل بی‌قرارم رو بی‌قرار‌تر می‌کرد.
چشمام درست مثل دلم خون شده بودن، توان باز نگه داشتنشون رو نداشتم.
یه خستگی توی خودم احساس می‌کردم، یه خستگیه روحی، عاطفی‌ و...
راهم رو انتخاب کرده بودم، چه درست چه غلط این تصمیم من بود.
ولی قبل از رفتن باید یه کاری رو تموم می‌کردم و اونم خاک کردن خاطراتم توی عمارتی بود که برای اولین بار اونجا چشم به زندگی باز کردم!
بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم قبل از طلوع افتاب از شوهر شمسی خانم بخوام با ماشینش منو به نزدیکی عمارت برسونه، اینطوری می‌تونم پنهانی از خونه خارج بشم.
نامه‌ای نوشتم و داخلش تمام ماجرا رو برای پدرم بازگو کردم، فردا قبل از رفتن نامه رو به شمسی خانم میدم و ازش می‌خوام که اگر تا دو روز دیگه برنگشتم نامه رو فقط و فقط به پدرم بده و اهورا رو به اون بسپاره.
از فردا می‌ترسم از فردایی که قراره چشمم به چشمای نحس شاهرخ بیوفته، چه سرنوشتی در انتظارمه؟!

" پایان"

(از زبان ماهرخ)

دفتر رو بستم و اشکام رو پاک کردم.
به آبشار سنگی وسط عمارت خیره شدم.
هزاران سوال به ذهنم هجوم اورد، یه تیکه از پازل گم شده بود.
یه معمای بزرگ ذهنم رو درگیر کرد، چه بلایی سر نازگل اومد؟!
توی افکار خودم بودم که یهو دفتر خاطرات نازگل توسط شخصی از روی میز ورداشته شد.
متعجب به اهورا نگاه کردم.

اهورا: داخل این چی نوشته شده که هر وقت تو رو می‌بینم داری می‌خونیش و آبغوره گرفتی؟

خودم رو جمع و جور کردم، صدام رو صاف کردم و با قورت دادن بغضم گفتم:
ـ هیچی، بدش به من!

اهورا بی‌توجه به دست دراز شدم، دستش رو برد سمت دفتر تا بازش کنه.

تقریبا داد زدم:

نظر فراموش نشه😍 😍 #کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...