ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۵۶ خندیدم و گفتم: ـ بیخیال، کاری داشتی دکترجون؟ سیاوش: نه مثل اینکه واقعا قاطی ...

#پارت۱۵۶

خندیدم و گفتم:
ـ بیخیال، کاری داشتی دکترجون؟

سیاوش: نه مثل اینکه واقعا قاطی کردی...زنگ زدم بگم قراره بریم بیرون میای؟

ـ کجا؟!

سیاوش: نمی‌دونم حالا یه جایی میریم!

ـ چرا که نه خیلیم خوش می‌گذره.

سیاوش: پس بیام دنبالت؟

ـ نه راه دوره اذیت میشی خودم میام.

سیاوش: خیلی خب می‌بینمت، خدافظ!

ـ خدافظ.

با قطع کردن گوشیم اهورا که اخم غلیظی روی پیشونیش بود، عصبی پرسید: دکترجون خوب بودن؟!

جلوی خندم رو گرفتم، شازده چه حساس شده!

ـ چرا بد باشه؟!

اهورا: چیکارت داشت؟

ـ می‌خوایم بریم بیرون!

اهورا با اخمی غلیظ‌تر گفت: به سلامتی کجا؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
ـ جاش مهم نیست، همه جا با دکترجون خوش‌میگذره!

دکترجون رو با لحن کش‌داری گفتم.
همونطور که پشتم بهش بود و به سمت در می‌رفتم، براش توی هوا دست تکون دادم.
همین که دستم رفت به سمت دستگیره تا بازش کنم دست اهورا جلوتر از من دستگیره رو گرفت.
متعجب بهش خیره شدم.

اهورا پوزخندی زد و خیره توی چشمام گفت: اگر می‌خوای با این کارا حرص منو دربیاری داری اشتباه می‌کنی!...درضمن خانم‌بزرگ بیماره و تا زمانی که حالش کاملا خوب نشده حق نداری ازش فاصله بگیری چه برسه بری خوش‌گذرونی، در غیر این صورت مجبورم یه جوره دیگه باهات رفتار کنم...فهمیدی؟!

اخم غلیظی کردم و گفتم:
ـ نخیر نفهمیدم، حالا برو کنار می‌خوام برم.

اهورا: وای به حالت پات رو از عمارت بزاری بیرونی!

عصبی گفتم:
ـ با من اینطوری حرف نزنا!

اهورا با اخم گفت: اصلا برو بشین...جلو چشمم باشی بهتره!

متعجب نگاهش کردم و گفتم:
ـ برو کنار می‌خوام برم، مگه من اسیرتم؟!

اهودا با دست به کاناپه اشاره کرد و گفت: برو.

نمی‌دونم توی اون چشمای عصبی چی دیدم که باعث شد مثل بچه‌های حرف گوش کن برم و بشینم.
زیر چشمی نگاهی بهش که با لبخندی پیروزمندانه اومد و رو به روم نشست، کردم.
پسره پرو! ولی خوب حالش رو گرفتم، حقشه!

اهورا خیره زل رده بود بهم که گفتم: چیه؟!

اهورا: زنگ بزن.

ـ به کی؟!

اهورا: به سیاوش زنگ بزن بگو نمی‌تونی بری!

اخم کردم و گفتم:
ـ ولی من می‌خوام برم!
اهورا اخم غلیظی کرد که باعث شد خفه‌بشم.
با سیاوش تماس گرفتم.

سیاوش: جانم ماهرخ؟

ـ سلام مجدد...زنگ زدم بگم شرمنده من نمی‌تونم بیام!

سیاوش: چرا؟!

خیره به صورت اهورا گفتم:
ـ کار دارم.

سیاوش با ناراحتی گفت: باشه!

ـ ناراحت شدی؟!

سیاوش: نه، وقت برا بیرون رفتن زیاده!
ـ کاری نداری؟

سیاوش: ممنون، خدافظ.

گوشی رو قطع کردم و با اخم رو به اهورا گفتم:
ـ راضی شدی؟
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...