نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۲۲۵ دلم می‌خواست بهش بگم دیدی حال من ذره‌ای برای پسرت اهمیت نداشت؟! دقایقی گذشت؛ انگار نازگل متوجه حال و هوای دمغم شد چون با لبخندی به من، رو به بقیه گفت: بنظرم فعلا دورش ...

#پارت۲۲۵ دلم می‌خواست بهش بگم دیدی حال من ذره‌ای برای پسرت اهمیت نداشت؟! دقایقی گذشت؛ انگار نازگل متوجه حال و هوای دمغم شد چون با لبخندی به من، رو به بقیه گفت: بنظرم فعلا دورش رو خلوت کنیم، نیاز به کمی استراحت و آرامش داره! بهش لبخند تلخی زدم، آرامش؟! ...

#پارت۲۰۶ من باید کاری که می‌خوام رو انجام بدم، باید! . فردا عصر سوار ماشینم شدم و به سمت کافه حرکت کردم. . تا لحظه آخر قبل از ورودم به کافه هزاران بار تصمیم به ...

#پارت۲۰۶ من باید کاری که می‌خوام رو انجام بدم، باید! . فردا عصر سوار ماشینم شدم و به سمت کافه حرکت کردم. . تا لحظه آخر قبل از ورودم به کافه هزاران بار تصمیم به برگشت گرفتم، هزار بار خواستم راهی رو که اومدم برگردم ولی به خودم که اومدم ...

#پارت۲۰۵ ده روز مونده تا چهلم خانم‌جون و ما هنوز لباس سیاه رو از تنمون درنیاوردیم. خسته بودم از افکاری که یک ماهه بهم ریخته! وارد بالکن شدم و روی صندلی گهواره‌‌ای نشستم. گوشیم زنگ ...

#پارت۲۰۵ ده روز مونده تا چهلم خانم‌جون و ما هنوز لباس سیاه رو از تنمون درنیاوردیم. خسته بودم از افکاری که یک ماهه بهم ریخته! وارد بالکن شدم و روی صندلی گهواره‌‌ای نشستم. گوشیم زنگ خورد از داخل جیبم درش آوردم. به اسم اهورا خیره شدم؛ بی‌حوصله و غمگین صدای ...

#پارت۱۸۴ با حرف ماهور خندیدن و من تنها به لبخند اکتفا کردم. پرستار اومد و با درآوردن سوزن سُرُم منو مرخص کرد. مقابل اتاقی که اهورا داخلش بستری بود ایستادم. ماهور: برو دیگه...برو ببینه سالمی! ...

#پارت۱۸۴ با حرف ماهور خندیدن و من تنها به لبخند اکتفا کردم. پرستار اومد و با درآوردن سوزن سُرُم منو مرخص کرد. مقابل اتاقی که اهورا داخلش بستری بود ایستادم. ماهور: برو دیگه...برو ببینه سالمی! لبخندی کمرنگی زدم و رفتم داخل؛ با دیدن اهورا که روی تخت دراز کشیده بود ...

#پارت۱۸۰ خانم‌بزرگ: خریدا تموم؟ ـ فقط خریدای عروس‌خانم...من که فعلا هیچی نخریدم! خانم‌بزرگ: می‌خری عزیزم وقت هست. ـ بله از این بابت وقت زیاده! بعد از شام که با خانم بزرگ خورده شد با خستگیه ...

#پارت۱۸۰ خانم‌بزرگ: خریدا تموم؟ ـ فقط خریدای عروس‌خانم...من که فعلا هیچی نخریدم! خانم‌بزرگ: می‌خری عزیزم وقت هست. ـ بله از این بابت وقت زیاده! بعد از شام که با خانم بزرگ خورده شد با خستگیه زیاد به اتاقم پناه بردم. *** (چند روز بعد) آماده شدم تا برای خرید برم ...

#پارت۱۷۶ اهورا خنده حرص‌دراری کرد و گفت: ولی این من نیستم که مچه پام رو باند پیچی کردم! با حرص و دندونایی چفت شده به هم گفتم: ـ همش تقصیر توهه که من اینطور شدم! ...

#پارت۱۷۶ اهورا خنده حرص‌دراری کرد و گفت: ولی این من نیستم که مچه پام رو باند پیچی کردم! با حرص و دندونایی چفت شده به هم گفتم: ـ همش تقصیر توهه که من اینطور شدم! اهورا دست به سینه گفت: تقصیر منه تو دست و پاچلفتی هستی؟! ـ نخیر...تقصیر توهه ...

#پارت۱۷۴ چشمام رو ریز کردم؛ فرصت خوبیه کمی حالش دو بگیرم! بطریه آبی که داخل سبد کوچیک بود رو ورداشتم و از پشت سر یواش یواش بهش نزدیک شدم. دستم رو بالا بردم و تمام ...

#پارت۱۷۴ چشمام رو ریز کردم؛ فرصت خوبیه کمی حالش دو بگیرم! بطریه آبی که داخل سبد کوچیک بود رو ورداشتم و از پشت سر یواش یواش بهش نزدیک شدم. دستم رو بالا بردم و تمام آب رو روی سرش خالی کردم! چند لحظه شکه شده بی‌حرکت ایستاد؛ به خودش اومد ...

#پارت۱۵۵ یک ساعت بعد خانم بزرگ مرخص شد و به عمارت برگشتیم. جلوی پای خانم بزرگ گوسفند قربونی کردن و اسپند دود کردن. قرار شد گوشت گوسفند رو ببخشن. خانم بزرگ رو روی تختش خوابوندم ...

#پارت۱۵۵ یک ساعت بعد خانم بزرگ مرخص شد و به عمارت برگشتیم. جلوی پای خانم بزرگ گوسفند قربونی کردن و اسپند دود کردن. قرار شد گوشت گوسفند رو ببخشن. خانم بزرگ رو روی تختش خوابوندم و روش پتو کشیدم. ـ حسابی استراحت کنید تا خوبه خوب بشید. خانم بزرگ دستم ...

#پارت۱۵۳ با کمی فاصله کنارش نشستم و گفتم: ـ خداروشکر به خیر گذشت. اهورا:... ـ نمیگم مقصر نیستی چون هستی؛ ولی باید خداروشکر کنی که به خیر گذشت وگرنه تا عمر داشتی باید خودت رو ...

#پارت۱۵۳ با کمی فاصله کنارش نشستم و گفتم: ـ خداروشکر به خیر گذشت. اهورا:... ـ نمیگم مقصر نیستی چون هستی؛ ولی باید خداروشکر کنی که به خیر گذشت وگرنه تا عمر داشتی باید خودت رو لعن و نفرین می‌کردی...اهورا دست از لجبازی وردار! اهورا:... ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟! اهورا سرش ...

#پارت۱۵۰ با رفتن مهمونا به سرعت بالا رفتم و لباس عوض کردم. . ـ من دارم میرم. مامان متعجب پرسید: کجا؟! ـ میرم عمارت دیگه! مامان: مگه قرار نبود امشب اینجا بمونی؟ ـ من همچین ...

#پارت۱۵۰ با رفتن مهمونا به سرعت بالا رفتم و لباس عوض کردم. . ـ من دارم میرم. مامان متعجب پرسید: کجا؟! ـ میرم عمارت دیگه! مامان: مگه قرار نبود امشب اینجا بمونی؟ ـ من همچین قولی ندادم! بابا: بزار بره لابد کار مهمی براش پیش اومده. بابا همیشه منو می‌فهمید ...

#پارت۱۴۹ سیاوش: همون که کور بود! ـ اهورا؟! سیاوش: آره. ـ خب؟ سیاوش: دوستش داری؟! متعجب‌تر از قبل پرسیدم: بر چه حسابی این حرف رو می‌زنی? سیاوش با لبخند گفت: ماهرخ من از بچگی تو ...

#پارت۱۴۹ سیاوش: همون که کور بود! ـ اهورا؟! سیاوش: آره. ـ خب؟ سیاوش: دوستش داری؟! متعجب‌تر از قبل پرسیدم: بر چه حسابی این حرف رو می‌زنی? سیاوش با لبخند گفت: ماهرخ من از بچگی تو رو می‌شناسم، با تمام حالتات آشنایی دارم...می‌فهمم وقتی توی فکر میری رنگ نگاهت عوض میشه. ...

#پارت۱۴۴ خندیدم و با ذوقی بیشترگفتم: ـ کی اومدی سیا؟! سیاوش: دیروز اومدیم. با عصبانیتی کاملا مصنوعی گفتم: ـ دیروز اومدی من الان باید بفهمم؟!(یهو متعجب پرسیدم)صبر کن ببینم گفتی اومدیم؟! سیاوش با خنده گفت: ...

#پارت۱۴۴ خندیدم و با ذوقی بیشترگفتم: ـ کی اومدی سیا؟! سیاوش: دیروز اومدیم. با عصبانیتی کاملا مصنوعی گفتم: ـ دیروز اومدی من الان باید بفهمم؟!(یهو متعجب پرسیدم)صبر کن ببینم گفتی اومدیم؟! سیاوش با خنده گفت: آره دیگه با خانواده تشریف آوردیم. با حرفی که زد کم مونده بود از شدت ...

#پارت۱۴۱ اهورا بی‌توجه به دست دراز شدم، دستش رو برد سمت دفتر تا بازش کنه. تقریبا داد زدم: ـ بازش نکن! اهورا متعجب بهم خیره شد، یه تای ابروش رو بالا انداخت و مشکوک پرسید: ...

#پارت۱۴۱ اهورا بی‌توجه به دست دراز شدم، دستش رو برد سمت دفتر تا بازش کنه. تقریبا داد زدم: ـ بازش نکن! اهورا متعجب بهم خیره شد، یه تای ابروش رو بالا انداخت و مشکوک پرسید: ـ چرا؟! ـ چون...چون یه چیز شخصیه! اهورا: مال توهه؟ ـ ای‌بابا...نه مال من نیست ...

#پارت۷۶ از شدت عصبانیت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، در کلبه رو با عصبانیت تمام باز کردم به طوری که برخوردش با دیوار باعث ایجاد صدای بدی شد و باعث شد اهورا هراسون به سمتم ...

#پارت۷۶ از شدت عصبانیت نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، در کلبه رو با عصبانیت تمام باز کردم به طوری که برخوردش با دیوار باعث ایجاد صدای بدی شد و باعث شد اهورا هراسون به سمتم برگرده. متعجب و حیرت زده بهم خیره شد، لحظه‌ای بعد گوشی رو به دهنش نزدیک ...

#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ...

#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ناراحتی گفت: به کسی علاقه داری؟ ابروهام رو بالا انداختم، دیگه داشت اعصابم رو خورد ...

#پارت۶۲ لرزش گوشیم رو توی جیبم احساس کردم. درش آوردم و به شماره خیره شدم، ناشناس بود. از روی مبل بلند شدم و در حین خروج از سالن جواب دادم. ـ بله؟ صدای فربد باعث ...

#پارت۶۲ لرزش گوشیم رو توی جیبم احساس کردم. درش آوردم و به شماره خیره شدم، ناشناس بود. از روی مبل بلند شدم و در حین خروج از سالن جواب دادم. ـ بله؟ صدای فربد باعث شد اخم غلیظی روی پیشونیم بشینه. فربد: سلام ماهرخ! ـ سرمد هستم...سلام. فربد خندید و ...

#پارت۶۱ عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم، با ورودم به اتاق خودم لباسام رو عوض کردم و کمی از حجم درسای فردا کم کردم. بخاطر اینکه گرسنه نبودم شام نخوردم و با ورداشتن ...

#پارت۶۱ عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم، با ورودم به اتاق خودم لباسام رو عوض کردم و کمی از حجم درسای فردا کم کردم. بخاطر اینکه گرسنه نبودم شام نخوردم و با ورداشتن کتاب مورد نظرم پایین رفتم. تقه‌ای به در کلبه زدم و وارد شدم. ـ من ...

#پارت۵۱ *** ماشین رو قفل کردم و به سمت سالن راه افتادم. چند قدم رفتم که در کمال تعجب اهورا رو دیدم که با عصبانیت از سالن خارج شد، اخم غلیظی روی پیشونیش داشت. متعجب ...

#پارت۵۱ *** ماشین رو قفل کردم و به سمت سالن راه افتادم. چند قدم رفتم که در کمال تعجب اهورا رو دیدم که با عصبانیت از سالن خارج شد، اخم غلیظی روی پیشونیش داشت. متعجب سریع مسیر رو طی کردم و وارد سالن شدم، خواستم برم سمت پله ها که ...

#پارت۳۹ تا شب با خانم بزرگ درمورد انواع کتاب‌ها صحبت کردیم و در نهایت قرار شد به کتابخونه بریم و چند تا کتاب خوب بخریم. با خوابیدن خانم بزرگ به اتاقم رفتم و شمارهٔ اهورا ...

#پارت۳۹ تا شب با خانم بزرگ درمورد انواع کتاب‌ها صحبت کردیم و در نهایت قرار شد به کتابخونه بریم و چند تا کتاب خوب بخریم. با خوابیدن خانم بزرگ به اتاقم رفتم و شمارهٔ اهورا رو گرفتم، توی لحظهٔ آخر زمانی که داشتم ناامید می‌شدم صداش توی گوشم پیچید. اهورا: ...