میناز:green_heart:قبول کردم و باهاش ب سمت ی پورشه مشکی رفتیم...

میناز:green_heart:

قبول کردم و باهاش ب سمت ی پورشه مشکی رفتیم کلی توی راه با هم حرف زدیم و کلی برام شام و خوراکی خرید ک ببرم خابگاه هر چی میگفتم نمیخام قبول نمی‌کرد واقعا مرد مهربون و جنتلمنی بود رفتاراش خاص بود حد خودوشو رعایت می‌کرد حس میکردم خیلی بهم وابسته شده اما من این حس وابستگی رو زیاد تو وجودم حس نمیکردم کلا ادما تا وقتی ی چیزیو دارن زیاد وجودشو حس نمیکنن اواخر ابان بود و جز عضو هیات علمی دانشگاه انتخاب شد میخاستم سوپرایزش کنم براش با وسواس خاصی یه دسته گل رز قرمز و کیک خریدم ظهرش بهش پیام دادم ک نمیام کلاس حالم بده میخام بخابم و هر چ اصرار کرد ک بیام دنبالت بریم دکتر گفتم نه ساعتای 6 بود ک میدونستم کلاسش تموم میشه و کم کم باید نقشمو عملی میکردم بهش پیام دادم _عشقم بریم بیرون تا بحال لفظ عشقمو نگفته بودم بیشتر ایمان صداش میکردم _بامنی _ببخشید اشتباه فرستادم _تو ک حالت بد بود حالا چیشده میخای بری بیرون دیگ جوابشو ندادم تا همین جا کافی بود چون مطمعن شدم شک ب جونش افتاده از خابگاه اومدم بیرون ک دیدم ی ماشین پژو کمی اونطرف تر پارک شده مطمعن شدم اومده ک تعقیبم کنه منم انگار ک ندیدمش رفتم یه تاکسی گرفتم و به سمت کافی شاپی ک قبلا رزرو کرده بودم رفتم (کافی شاپ رو فقط برای خودمون گرفته بودم و خاسته بودم مشتری راه نده) ب کافی شاپ رسیدم رفتم داخلش خیلی خوشگل تزیینش کرده بودن و دسته گلم و کیکمم رو میز بود فقط مونده چیکا کنم ک اون بیاد داخل یکی از ادمای همون کافی شاپ رو فرستادم ک بره بهش بگه ماشینشو جلو اینجا پارک نکنه وقتی برگشت ازش پرسیدم چیشد _هیچی بهش گفتم ماشینتو جا به جا کن چون داخل شلوغه و اگ مشتریا دیگمون بیان جا واسه پارک نیس اونم پرسیده بود این دختری ک الان وارد شد با کسیه اون داخل _اره با ی پسر جوونیه شما باهاش نسبتی دارین _اره اشناهامونه اگ بیام داخل واسه چند دقیقه منو میبینه _نه قسمت vipهستن شما رو نمیبنن خوشحال بودم ک داشتم نقشم عملی میشد و صدای باز شدن درب اومد ایمان وارد شدچشمش ب من و بادکنکاافتاد جا خورد مات و مبهوت نگام می‌کرد رفتم جلو دستشو گرفتم _مبارکت باشه هیات علمی شدنت ایشالا موفقیتای بیشتر _ببین خفت میکنم قلبم تو دهنم بود هر لحظه فکر میکنم قراره الان تو بغل ی پسر ببینمت بلند خندیدم ک لپمو گرفت _من پیرمردم تحمل این همه هیجان ندارم _اینجور نگو دگ تازه دوران شروع جذابیتته اون شب تا ساعت 9 باهاش بودم خیلی خوش گذشت کلی با هم خندیدیم و کم کم داشت دیرم میشد و باید میرفتم خابگاه توی راه برگشت ایمان ساکت بود هر چقد فکر میکردم من کاری نکرده بودم اونشب ک ناراحت شه اما ترجیح دادم منم سکوت کنم تا اینجا چطور بود؟؟؟؟؟؟ #سرگذشت #رمان #داستان

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها