میناز:purple_heart:به خابگاه رسیدم و دیدم ساعتای 12 شب بود ک...

میناز:purple_heart:

به خابگاه رسیدم و دیدم ساعتای 12 شب بود ک حتی پیام شب بخیر هم نداد توی دلم ی به جهنمی گفتم و خابیدم عصر روز بعد با ایمان کلاس داشتم یه تیپ کاملا مشکی زدم با کیف و کفش قرمز ارایش غلیظی کردم میدونستم ایمان بدش میاد عطر رو روی خودم خالی کردم و رفتم دانشگاه یه 5 دقیقه ای طبق معمول دیر رسیدم وارد کلاس شدم هنو ایمان داشت حضور غیاب می‌کرد سرشو بالا اورد ک چشمش ب من افتاد و بدون اینک محل بدم رفتم ته کلاس نشستم ایمان شروع کرد ب درس دادن و اصلا سمت صندلی من نیومد منم با گوشیم خودمو سرگرم کرده بودم کاری ک توی کلاساش قدغن بود ساعتای 5 بود ک ایمان گفت _امروز زودتر کلاس تموم شه و خانم رفیعی شما هم توی کلاس همخش سرت تو گوشیت بود میدونی ک جریمت چیه گوشیت ی روز تو کمد من میمونه همه خوشحال بودن و از کلاس رفتن بیرون منم رفتم گوشی گذاشتم رو میزش _اینم گوشی زیر لب گفتم عقده ای _چیزی گفتی _نخیر خدافظ جلو در کلاس رسیدم ک دیدم گوشیم دستشه و دارم چکش میکنه _جریمه کلاس فضولی تو گوشی نبودا _برو همون جای همیشگی بریم بیرون _من کاری باهات ندارم _من باهات کار دارم زیادم حرف نزن میبنمت گوشیتم بردار رفتم سر کوچه خابگامون ک ایمانم رسید سوار ماشینش شدم رفتیم کوه ک شهر از بالا ببینیم بازم ساکت بود عصبی شدم _من نیومدم اینجا سکوت تورو ببینم _میدونم _میشه بگی از دیشب چت شده چیکار کردم ک خودم بی خبرم _هیچکار _بابت سوپرایز ناراحتی _نه بهترین شب زندگیم بود کفری شده بودم _میشه بگی چ مرگته اگ با کسی دیگ ای اگ ازدواج کردی بگو اگ قراره از کشور بری بگو هر چی هس بگو من دوستتم من سنگ صبورتم مث همیشه باهام حرف بزن _باشه میگم سیگارشو روشن کرد و به شهر خیره شد منم منتظر بودم ک واسم تعریف کنه حدس میزدم در مورد دختر عموشه #سرگذشت #رمان #داستان

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها