نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_۱۰۸ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: قلبم انگار می خواست از جا دراد و بگه دیگه نمی تونم محکم تر از این بتپم..! دستمو گذاشتم روی قلبم . دلم نمی خواست ذوق زدگیمو پنهون کنم . ...

#پارت_۱۰۸ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده izeinabii آهو: قلبم انگار می خواست از جا دراد و بگه دیگه نمی تونم محکم تر از این بتپم..! دستمو گذاشتم روی قلبم . دلم نمی خواست ذوق زدگیمو پنهون کنم . بعد از اینکه یه دور سریع زد و یه تک چرخ زد و درست یه ...

#پارت_۱۶ زنگ زدم تا بیان این چند تیکه وسایل رو که جمع کردم ببرن... هوووف....خسته شدم.....وضو گرفتم و نماز خوندم....‌زنگ زدم به مامانم...گفتن اونا دو روز دیگه میان....خداروشکر دیگه تنها نیستم... رفتم و بقیه وسایل ...

#پارت_۱۶ زنگ زدم تا بیان این چند تیکه وسایل رو که جمع کردم ببرن... هوووف....خسته شدم.....وضو گرفتم و نماز خوندم....‌زنگ زدم به مامانم...گفتن اونا دو روز دیگه میان....خداروشکر دیگه تنها نیستم... رفتم و بقیه وسایل رو جمع کردم....برای بابا حاضر بودم هرکاری بکنم...ولی نه کارای خاک برسری.. دوباره.رفتم حموم کردم ...

#اتاق_خون_گرفته پارت پایانی 🕎 چشم هاش رو بست ، چاقو رو بردم بالا .... اوردم پایین .... خون پرت شد توی صورتم ، چشم هام رو بستم . چند ثانیه بعد با صدای جیغ چشم ...

#اتاق_خون_گرفته پارت پایانی 🕎 چشم هاش رو بست ، چاقو رو بردم بالا .... اوردم پایین .... خون پرت شد توی صورتم ، چشم هام رو بستم . چند ثانیه بعد با صدای جیغ چشم هام رو باز کردم .... چاقو توی دست همکار جنگیر بود ، دستش رو گرفته ...

#پارت۱۲۷ ـ نمی دونم... حس میکنم اتفاقات بدی توراهه! رادمهر زل زد بهم و گفت: فکرای الکی نکن... هیچ اتفاقی نمی یوفته. ـ امیدوارم! میز رو جمع کردم و ظرف ها رو توی ماشین ظرف ...

#پارت۱۲۷ ـ نمی دونم... حس میکنم اتفاقات بدی توراهه! رادمهر زل زد بهم و گفت: فکرای الکی نکن... هیچ اتفاقی نمی یوفته. ـ امیدوارم! میز رو جمع کردم و ظرف ها رو توی ماشین ظرف شویی چیدم...به میز تکیه دادم و چشمام رو بستم...ای کاش این ماجرا خیلی زود تمام ...

پارت 48 (ارشام) بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم ترنم بهم گفت برو بیرون هلیا و نفس میان خونه مون . رفتم بیرون و توی خیابون واس خودم چرخ میزدم. همونجور پشت فرمون ...

پارت 48 (ارشام) بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم ترنم بهم گفت برو بیرون هلیا و نفس میان خونه مون . رفتم بیرون و توی خیابون واس خودم چرخ میزدم. همونجور پشت فرمون نشسته بودم و داشتم یا آهنگ هم خوانی میکردم . توی حس و حال خودم ...

پارت 48 (ارشام) بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم ترنم بهم گفت برو بیرون هلیا و نفس میان خونه مون . رفتم بیرون و توی خیابون واس خودم چرخ میزدم. همونجور پشت فرمون ...

پارت 48 (ارشام) بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم ترنم بهم گفت برو بیرون هلیا و نفس میان خونه مون . رفتم بیرون و توی خیابون واس خودم چرخ میزدم. همونجور پشت فرمون نشسته بودم و داشتم یا آهنگ هم خوانی میکردم . توی حس و حال خودم ...

خونه تکونی عید رو شروع کردیم نوبت رسید به اتاق من قرار شد تمیز کردن اتاقم با خودم باشه همه جا رو مرتب و تمیز کردم تا این که نوبت به کمد رسید رفتم رو ...

خونه تکونی عید رو شروع کردیم نوبت رسید به اتاق من قرار شد تمیز کردن اتاقم با خودم باشه همه جا رو مرتب و تمیز کردم تا این که نوبت به کمد رسید رفتم رو چهارپایه درب بالای کمد رو باز کردم مادرم کلی وسایل به درد نخور اون بالا ...

تصادف شیرین قسمت سیزدهم:مثل همیشه بدون توجه به اطرافم وارد خونه شدم،در رو باز کردم که با اولین کسی که مواجه شدم...با دیدنش اخمام رو‌کشیدم تو هم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم،این اینجا ...

تصادف شیرین قسمت سیزدهم:مثل همیشه بدون توجه به اطرافم وارد خونه شدم،در رو باز کردم که با اولین کسی که مواجه شدم...با دیدنش اخمام رو‌کشیدم تو هم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم،این اینجا چیکار میکرد؟بعد از سلام علیک با بچه ها پانیذ بهش اشاره کرد و گفت:آرمان،ایشون گلسا،صمیمی ...

Ali: سوال شرعی یک مرد........ . . . . . . . .. . . . . . . امروز با نامزدم بیرون بودم، تا رسیدم خونه دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست! زنگ ...

Ali: سوال شرعی یک مرد........ . . . . . . . .. . . . . . . امروز با نامزدم بیرون بودم، تا رسیدم خونه دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست! زنگ زدم کسی جواب نداد! مسیری رو که پیاده اومده بودم برگشتم، نبود منم جوگیر!!! گفتم ...

یه بارم بچه که بودم یه بادکنک تو سطل آشغال خونمون پیدا کردم کلی خوشحال شدم بادش کردمو یه ساعتی باش بازی کردم خسته که شدم رو هوا ترکوندمش از توش یه بارون سفید اومد ...

یه بارم بچه که بودم یه بادکنک تو سطل آشغال خونمون پیدا کردم کلی خوشحال شدم بادش کردمو یه ساعتی باش بازی کردم خسته که شدم رو هوا ترکوندمش از توش یه بارون سفید اومد و ریخت رو سرو صورتم الان که فکرشو میکنم اونا داداشام بودن خدا رحمتشون کنه

چشمامو به حالت مظلومانه به طرف لوهان گرفتم لوهانم چپ چپ نگام کردو راضی شد بخره رفتیم یکم بستنی خوردیمو لوهانم تا جایی که تونست جک گفت منم که از خنده غش کردم وقتی اومدیم ...

چشمامو به حالت مظلومانه به طرف لوهان گرفتم لوهانم چپ چپ نگام کردو راضی شد بخره رفتیم یکم بستنی خوردیمو لوهانم تا جایی که تونست جک گفت منم که از خنده غش کردم وقتی اومدیم خونه رو تخت ولو شدم کیفمو پرت کردم تو کمد اوففف چه رووووزیییی اصلا نفهمیدم ...

عاشقانه های پاک قسمت یازده : تقصیر کسی نیست پدر و مادر متین و عده دیگه ای از خانواده شون برای استقبال ما به فرودگاه اومدن ... مادرش واقعا زن مهربانی بود ... هر چند ...

عاشقانه های پاک قسمت یازده : تقصیر کسی نیست پدر و مادر متین و عده دیگه ای از خانواده شون برای استقبال ما به فرودگاه اومدن ... مادرش واقعا زن مهربانی بود ... هر چند من، زبان هیچ کس رو متوجه نمی شدم ولی محبت و رسیدگی اونها رو کاملا ...

سال اول ازدواجم قرار بود برویم خونه ی یکی از اقوام شوهرم... برای اولین بار مادرشوهرم خیلی اصرار کرد که آرایش کنم تا یه وقت پیش فامیل نگن عروس بیکلاسه و... دختر با حجاب و ...

سال اول ازدواجم قرار بود برویم خونه ی یکی از اقوام شوهرم... برای اولین بار مادرشوهرم خیلی اصرار کرد که آرایش کنم تا یه وقت پیش فامیل نگن عروس بیکلاسه و... دختر با حجاب و شیکی بودم ولی آرایش نه ،اصلا! تحت تاثیر حرف‌های مادر شوهرم قرار گرفتم و آرایش ...

قسمت یازدهم: تقصیر کسی نیست پدر و مادر متین و عده دیگه ای از خانواده شون برای استقبال ما به فرودگاه اومدن ... مادرش واقعا زن مهربانی بود ... هر چند من، زبان هیچ کس ...

قسمت یازدهم: تقصیر کسی نیست پدر و مادر متین و عده دیگه ای از خانواده شون برای استقبال ما به فرودگاه اومدن ... مادرش واقعا زن مهربانی بود ... هر چند من، زبان هیچ کس رو متوجه نمی شدم ولی محبت و رسیدگی اونها رو کاملا درک می کردم ...

( قسمت شصت و سوم: پسر قشنگ ) . دستش رو گرفتم و بردم سوار ماشینش کردم ... تمام روز رو دنبال یه خانه سالمندان گشتم ... یه جای مناسب و خوب که از پس ...

( قسمت شصت و سوم: پسر قشنگ ) . دستش رو گرفتم و بردم سوار ماشینش کردم ... تمام روز رو دنبال یه خانه سالمندان گشتم ... یه جای مناسب و خوب که از پس قیمت و هزینه هاش بربیام ... . . بالاخره پذیرشش رو گرفتم و بستریش کردم ...

☜مَـــــــــــــــن... ?? تو زندگــے یه وَقتایــے حاضرجوابی کردم??••• ?? یه وَقتایــے با کســے ساختم??••• ?? یه وَقتایــے پروبازی درآوردم??••• ?? یه وَقتایــے بخشیدم??••• ?? یه وَقتایــے عاشق شدم حتی خودشم نفهمید✘••• ?? یه وَقتایــے افتادم??••• ...

☜مَـــــــــــــــن... ?? تو زندگــے یه وَقتایــے حاضرجوابی کردم??••• ?? یه وَقتایــے با کســے ساختم??••• ?? یه وَقتایــے پروبازی درآوردم??••• ?? یه وَقتایــے بخشیدم??••• ?? یه وَقتایــے عاشق شدم حتی خودشم نفهمید✘••• ?? یه وَقتایــے افتادم??••• ?? یه وَقتایــے توبیداری کابوس دیدم⚡••• ?? یه وَقتایــے ضربه خوردم??••• ?? یه وَقتایــے تو ...

اعتراف می کنم پسر همسایمون دوتا سی دی از ویدیوکلوپ برداشته بود. گفتم که بده من هم ببینم. اون هم گفت به شرط اینکه یه سی دی جدید بدی. من هم که هیچی نداشتم رو ...

اعتراف می کنم پسر همسایمون دوتا سی دی از ویدیوکلوپ برداشته بود. گفتم که بده من هم ببینم. اون هم گفت به شرط اینکه یه سی دی جدید بدی. من هم که هیچی نداشتم رو یه سی دی الکی نوشتم کشتی رانی در کوهستان و بهش گفتم این فیلم رو ...