نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت ۸۱ : روی صندلی نشستم و اجرا شون رو دیدم . همشون شاد و خوشحال بودن . به گوشیم زنگ میزدن . جواب دادم : بفرمائید شینتا : جواب نمیدی دیگه یک کاری میکنم ...

پارت ۸۱ : روی صندلی نشستم و اجرا شون رو دیدم . همشون شاد و خوشحال بودن . به گوشیم زنگ میزدن . جواب دادم : بفرمائید شینتا : جواب نمیدی دیگه یک کاری میکنم که همه این متنفر بشن . گوشی رو قطع کردم . وای اون فهمیده . ...

پارت ۷۷ : تعجب کرده بود . اخم هاش باز شد ولی با دست راستش مچ دست چپم رو گرفت و پایین آورد . خواست بره بالا ولی من با دوتا دستام یقه لباسشو گرفتم ...

پارت ۷۷ : تعجب کرده بود . اخم هاش باز شد ولی با دست راستش مچ دست چپم رو گرفت و پایین آورد . خواست بره بالا ولی من با دوتا دستام یقه لباسشو گرفتم . دوباره نگام کردو گفت : مطمئنی که داری این کارو میکنی ؟؟؟ . بدون ...

#وانشات #pt_2 #وانشات_کوکی من=وااایی بازی؟؟..جونکوک=خنده یواشکی بهش کردم . من=یاااا جواب بده . جونکوک=بازم هیچی نگفتم تا اینکه به در پشتی ساختمون رسیدیم . من=با گیجی اطرافمو نگاه کردم،مستر جئون اینجا چیکار میکنیم؟ . جونکوک=روبه ...

#وانشات #pt_2 #وانشات_کوکی من=وااایی بازی؟؟..جونکوک=خنده یواشکی بهش کردم . من=یاااا جواب بده . جونکوک=بازم هیچی نگفتم تا اینکه به در پشتی ساختمون رسیدیم . من=با گیجی اطرافمو نگاه کردم،مستر جئون اینجا چیکار میکنیم؟ . جونکوک=روبه روش ایستادم و با جدیت گفتم همینجا بمون و جایی نرو به نفعته فرار نکنی ...

#وانشات #وانشات_کوکی جونگ کوک ماگ قهومو محکم رو میز کوبیدم . دستی تو موهام کشیدم و به عقب هولشون دادم .+اه خدا چیکار کنم . استرس بدی داشتم .استرس . نگرانی.کلافه.ناراحت.من یه کمیسر بودم . ...

#وانشات #وانشات_کوکی جونگ کوک ماگ قهومو محکم رو میز کوبیدم . دستی تو موهام کشیدم و به عقب هولشون دادم .+اه خدا چیکار کنم . استرس بدی داشتم .استرس . نگرانی.کلافه.ناراحت.من یه کمیسر بودم . یه کمیسر که عاشق یه بیبی خلاف کار شده و الانم با دستای خودم اونو ...

پارت ۵۴ : به طور خیلی عجیبی حالم بد شد . ( وی ) تو چشماش رو نگا میکردم ولی نگام نمی کرد . با دست راستم مچ راستش رو گرفتم و آوردمش کنار تخت ...

پارت ۵۴ : به طور خیلی عجیبی حالم بد شد . ( وی ) تو چشماش رو نگا میکردم ولی نگام نمی کرد . با دست راستم مچ راستش رو گرفتم و آوردمش کنار تخت و گفتم : خوب گوش بده تو می خوابی تا حالت خوب شه تا اون ...

پارت پونزدهم_ #شاهزاده_برفی مقر پادشاهی تاریکی_جونگ کوک _نه مارنی:چرا نه؟ جونگ کوک:خطرناکه مارنی:اما تو هستی جیمین هست در ظمن من دیگه بزرگ شدم! جونگ کوک:من باشم جیمین باشه بازم خاطرناکه! مارنی:برادر! جونگ کوک:هوم؟ مارنی:لطفا قول ...

پارت پونزدهم_ #شاهزاده_برفی مقر پادشاهی تاریکی_جونگ کوک _نه مارنی:چرا نه؟ جونگ کوک:خطرناکه مارنی:اما تو هستی جیمین هست در ظمن من دیگه بزرگ شدم! جونگ کوک:من باشم جیمین باشه بازم خاطرناکه! مارنی:برادر! جونگ کوک:هوم؟ مارنی:لطفا قول میدم مواظب خودم باشم جونگ کوک:منم میگم نمیشه بیای _بهتره همراهمون بیاد! جونگ کوک:به چه ...

پارت ۴۶ : رفت کنار وی نشست . آنیکا اومد و گفت : حالت خوبه ؟؟؟؟؟؟؟ من : هاااا آره خوبم آنیکا : ببین من باید برم خونه خواهرم باشه من : الان میری !!!! ...

پارت ۴۶ : رفت کنار وی نشست . آنیکا اومد و گفت : حالت خوبه ؟؟؟؟؟؟؟ من : هاااا آره خوبم آنیکا : ببین من باید برم خونه خواهرم باشه من : الان میری !!!! آنیکا : آره باید برم بچه اش رو نگهدارم من : باشه برو آنیکا : ...

پارت ۴۱ : هوای دلنشینی بود . سرشو گذاشت رو شانه راستم . بالا رو نگا کردم . خیلی آروم گفت : هیییییی دستم درد داره . سرم و پایین آوردم و گفتم : دستت ...

پارت ۴۱ : هوای دلنشینی بود . سرشو گذاشت رو شانه راستم . بالا رو نگا کردم . خیلی آروم گفت : هیییییی دستم درد داره . سرم و پایین آوردم و گفتم : دستت درد داره ؟ نایکا : آره ولی زیاد مهم نیست . لبخند کجی زدم و ...

پارت ۲۵ : دیدم چشماش بسته شد یک دفعه نگران شدم سریع رفتم زیر غذا رو خاموش کردم و کیف نایکا رو برداشتم و نایکا رو بغل کردم و بردم تو ماشین رسیدیم دم خونه ...

پارت ۲۵ : دیدم چشماش بسته شد یک دفعه نگران شدم سریع رفتم زیر غذا رو خاموش کردم و کیف نایکا رو برداشتم و نایکا رو بغل کردم و بردم تو ماشین رسیدیم دم خونه پیاده شدم و رفتم زنگ درو زدم جونگ کوک اومد گفت : سلام چی شده ...

پارت هشتم دیدم صبح شده .. ساعت رو نگاه کردم ساعت 8.00 بود سریع بلند شدم سنم رو بیدار کردم لباسام رو عوض کردم نرسیدیم صبحانه بخوریم یه ساندویچ برای توی دستم بردم که بخورم😄 ...

پارت هشتم دیدم صبح شده .. ساعت رو نگاه کردم ساعت 8.00 بود سریع بلند شدم سنم رو بیدار کردم لباسام رو عوض کردم نرسیدیم صبحانه بخوریم یه ساندویچ برای توی دستم بردم که بخورم😄 حرکت کردیم به سمت بیمارستان تو راه نصف ساندویچ رو دادم به سنم و نصف ...

پارت ۷ : سوار ماشین شدیم ساعت و نگا کردم دیدم ساعت هشت و ربع است سرم و به شیشه ماشین تکیه دادم و خوابم برد . ( جونگ کوک) همین که ماشینو گرفتم آروم ...

پارت ۷ : سوار ماشین شدیم ساعت و نگا کردم دیدم ساعت هشت و ربع است سرم و به شیشه ماشین تکیه دادم و خوابم برد . ( جونگ کوک) همین که ماشینو گرفتم آروم شدم ترافیک بود دیگه راه باز شد و رفتیم من گفتم : سردته ؟؟؟ جوابی ...

رمان عشق بی پروا پارت 1و2:توضیحاااات:من آرایشگر بچه ها بودم و 2 سال با بچه ها کار میکردم اسمم گائول بود و کوکی دوستم داشت ولی بهم نگفته بود قبلا هم با گروه گات سون ...

رمان عشق بی پروا پارت 1و2:توضیحاااات:من آرایشگر بچه ها بودم و 2 سال با بچه ها کار میکردم اسمم گائول بود و کوکی دوستم داشت ولی بهم نگفته بود قبلا هم با گروه گات سون کار کرده بودم و جونیور تو گات سون بهم علاقه داشت. شروع:وسایل آرایشی دستم بود ...

بچه هااا اینم از رمانمممم بخونید نظر بدیید عشق بی پروا: توضیحاااات:من آرایشگر بچه هااا بودمم جای پُنی بودمم و 2 سال با بچه ها کار میکردم اسمم گائول بود و کوکی دوستم داشت ولی ...

بچه هااا اینم از رمانمممم بخونید نظر بدیید عشق بی پروا: توضیحاااات:من آرایشگر بچه هااا بودمم جای پُنی بودمم و 2 سال با بچه ها کار میکردم اسمم گائول بود و کوکی دوستم داشت ولی بهم نگفته بووود قبلا هم با گروه گات سون کار کرده بودم و جونیور تو ...