ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۶۷ اهورا خیره توی صورتم بود، داشتم اذیت می‌شدم! دنبال یه راه بودم تا از ...

#پارت۱۶۷ اهورا خیره توی صورتم بود، داشتم اذیت می‌شدم! دنبال ی...

#پارت۱۶۷

اهورا خیره توی صورتم بود، داشتم اذیت می‌شدم!
دنبال یه راه بودم تا از زیر نگاهش که برام مثل یه کوره داغ بود خلاص بشم که صدای پیامک گوشیم رشته نگاه اهورا رو پاره کرد و باعث شد به گوشیم خیره بشه.

با دستایی لرزون گوشیم رو باز کردم و پیامی که از طرف فربد بود رو باز کردم.
این سومین پیامه عاشقانه‌ایه که در طی این سه روز برام فرستاده!
قبل از اینکه اهورا چشمش به پیام بیوفته ازش خارج شدم.
با هر بار دیدن پیام‌های فربد حالم بد می‌شد!
من نباید بزارم عشق فربد بیشتر از این رشد کنه و نشه شکستش!

اهورا مشکوک پرسید: چرا رنگت پریده؟!

ـ خوبم!

با تموم شدن حرفم گوشیم زنگ خورد؛ فربد بود! چرا ول نمی‌کنه؟!

نیم نگاهی به اهورا انداختم و از سالن خارج شدم.
‌تا رسیدن به آخر باغ و فاصله‌ای دور از سالن فربد سه بار زنگ زد!

نفس عمیقی کشیدم؛ جنگ و دعوا فایده‌ای نداره باید با آرامش باهاش صحبت کنم!

 ـ بله؟

صدای خسته فربد توی گوشم پیچید.

فربد: تا حالا عاشق شدی ماهرخ؟

ـ چه سوالیه می‌پرسی؟!

صدای داد بلند فربد باعث شد چشمام رو ببندم و محکم فشار بدم.

فربد: جواب بده!

با همون چشمای بسته و صدایی آروم گفتم:
ـ نه!

فربد: لعنتی پس چرا پسم می‌زنی؟!

دستم رو روی قفسه سینم گذاشتم و اشکی که از چشمم چکید رو پاک کردم.

به سختی دهن باز کردم و گفتم:
ـ لطفا دیگه زنگ نزن.

سریع تماس رو قطع کردم؛ باید یه فکری برای فربد کنم تا دست از سرم ورداره!
.

سر و وضعم رو درست کردم و همین که برگشتم دیدم اهورا دست به جیب به تنه درخت تکیه داده.

اهورا: چی می‌گفت؟ دست از سرت ورنمی‌داره نه؟!

گلوم رو صاف کردم و گفتم:
ـ مهم نیست، خودم درستش می‌کنم.

اهورا اخم غلیظی کرد، خواست چیزی بگه که با صدای عصبیه فراز سکوت کرد.
هردومون به سمتش برگشتیم.

فراز: معلوم هست کجایید؟ همه دنبال شما دوتان!

فراز مشکوک نگاهی به هردومون کرد و گفت: خبریه؟

روسریم رو درست کردم و با گفتن من میرم داخل ازشون دور شدم.
.

وارد سالن که شدم خانم‌بزرگ با دیدنم به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت: کجایی تو دختر، بیا می‌خوام به چند نفری معرفیت کنم.

لبخندی زدم و گفتم:
ـ چشم، فقط شما مامان منو ندید؟

خانم‌بزرگ: همراهم بیا بریم مامانت اونجاست!

همراهش رفتم، خانم‌بزرگ منو به چند خانم‌مسن معرفی کرد.
زنای مهربون و خوش برخوردی بودن؛ درواقع بیشتر مهمونای خانم‌بزرگ خوش برخورد بودن و اصلا با چیزی که من تصور می‌کردم شباهت نداشتن!
.

ساعت دوازده شب بالاخره مهمونا کم کم قصد رفتن کردن.
تا آخر مهمونی دیگه اهورا رو ندیدم، هرچقدر هم چشم چشم کردم پیداش نکردم؛ کجا رفته بود؟! اصلا به من چه!

ادامه در کامنت، نظر فراموش نشه😍 😍 #کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

Loading...