یاسمین:green_heart:فردا رفتم دانشگاه همکلاسیام ی جوری نگام م...

یاسمین:green_heart:

فردا رفتم دانشگاه همکلاسیام ی جوری نگام میکردن و چشمم به افشین زد پوزخندی زد اسما کنارم نشست _خاک تو سرت یاسی فقط بلد بودی ادا تنگا رو در بیاری واسه من _چی میگی تو _دیروز رفتی خونه افشین اخه تو قرار اول _نخیرم این چرندیات چیه من فقط رفتم باهاش کافی شاپ و گفتم ک نمیخامش _مطمعنی اخه افشین به همه گفته ک دیروز یاسی اومده خونمون و با هم رابطه داشتیم و چون دختر نبوده و خراب بوده ولش کردم سرم گیج رفت جدی جدی آبرومو برد دست و پام یخ زد نمیتونستم چیزی بگم اخه بیشتر آبروی خودم میرفت _چیکار کنم اسما بخدا من باهاش جایی نرفتم من کاری نکردم _حالشو میگیرم _نه بیخیال یه کم بگذره همه یادشون میره _دیوونه اون آبروتو برده ب همین راحتی میخای بیخیال شی _میترسم ک بدتر شه و بیشتر باهام دشمن شه _خود دانی ولی این بدون اگ الان جلوشو نگیری بدتر میشع کلاس تموم شد رفتم خونه خودمو درگیر آشپزی کردم تا فراموش کنم حرفارو اما نمیشد شب بود ک رضا اومد خونه با ی کیک و کادو باورم نمیشد ک تولد منو یادش بود تولدی ک خودم فراموش کرده بودم بهم ی گردنبند اسم خودمو هدیه داد کلی خوشحال شدم و دلم برای رضا میسوخت ک طعم خوشبختی رو نچشید دلم کشش نداشت ک فردا صبح برم دانشگاه توی فکر بودم _چیزی شده یاسی از کادوت خوشت نیومد _نه ممنون عالی بود _پس حرف بزن _هیچی خستم _اها برو بخواب فردا باید بری دانشگاه ظهر بود ک کلاسم تموم شد از کلاس اومدم بیرون ک دیدم رضا جلوی در کلاس وایستاده این اولین بار بود ک رضا میدیدم بیاد اینجا هول کرده بودم ب سمت رفتم سلام کردم _سلام عزیزم خسته نباشی _ممنون بریم خونه چرا اومدی اینجا _خاستم ناهار با هم باشیم از در دانشگاه خارج شدم ک صدای افشین اومد _به به یاسی خانم نکنه بخاطر ایشون مارو تحویل نمیگزفتی دوست پسرت عشقت اینه زبونم بند اومده بود رضا ب من و افشین خیره شده بود _یاسی این کیه این پسره چی میگه #سرگذشت #داستان #رمان

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها