ویژه کنید
عکس و تصویر پارت ۶۰ یاشار : خوب زود بیا تا اون چیزایی که باید بدونید رو بگم ...

پارت ۶۰ یاشار : خوب زود بیا تا اون چیزایی که باید بدونید رو بگ...

پارت ۶۰
یاشار : خوب زود بیا تا اون چیزایی که باید بدونید رو بگم .
کنار آیدا رو مبل نشستم و گفتم : صبح بخیر همگی
سرشون رو تکون دادن و یاشار گفت : خوب میرم سر اصل مطلب ، با ترانه که آشنا شدید ؟
سرمون رو تکون دادیم که گفت : خوب اون فقط یک مهره سوخته واسه رسیدم‌ به هدفمونه .
در واقع ما باید با اون به کله گنده هاشون برسیم .
من : چجوری ؟
یاشار : اون عاشق مده و یه روزی آرزوش بوده که بتونه یه طراح بشه ولی خوب خانوادش مخالفت میکنن و اونم مجبور میشه که پزشکی بخونه .
من : اینا که کلا هیچ ربطی به هم ندارن .
سرش رو تکون داد : بلاخره اون علاقش رو بیخیال نمیشه و از طریق مجازی طراحی رو میخونه و بعد ها واسه یه مدت تو این حرفه کار میکنه ولی خوب باز به اصرار خانوادش برمیگرده سر شغل اولش .
سرم رو تکون دادم : و ما الان باید طراحش بشیم ؟
یاشار : نظر من اینه که چون به این رشته علاقه داره پس از این طریق راحت تر میتونید اعتمادش رو جلب کنید البته این فقط یه فرضیه اس .
من : در اصل باید به کس برسیم ؟
یاشار : بعد از ترانه پدرشه که تو کار مواد مخدره البته یه شغل دومم داره که اینجوری تونسته از دست پلیس فرار کنه .
بعد از اون یه مرد به اسم جعفره که تو امارات زندگی میکنه و اونم تو کار مواد مخدر و انواع قاچاقاست و چند تا بالا دستی که فقط می دونیم جعفر و پدر ترامه ازشون دستور میگیرن و راجب کار و مکانشون چیزی نمیدونم .
سرم‌ رو تکون دادم .
یه خورده فکر کردم و بعد از چند دقیقه گفتم : باید بریم خرید .
آیدا هم تایید کرد و گفت : حق با دریاس باید لباسای مناسب بگیریم تا بتونم نظر رو جلب کنیم .
آرش : پس پاشین آماده شین الان بریم .
آماده شدم و رو یه آیدا گفتم : ولی ما که چیزی از مد حالیمون نیس .
آیدا : حق با توئه ولی باید یه جوری یه چیزایی حالیمن شه که هنگ نکنیم اونجا .
من : اینترنت که هست بعدا میریم سراغش .
سرش رو تکون داد که با یادآوری خوابم گفتم : آیدا من‌ خواب آرش رو دیدم .
آیدا : خوب ؟
من : همه چیز رو راجب ماموریت میدونست و میگفت که باید به مامان همه چی رو بگم‌ وگرنه خودش میگه .
آیدا : باید باهاش حرف بزنیم .
من : نمیدونم اون موقع چی بهش گفتن کلی تا وقتی خودم حرف نزنم آروم نمیگیرم .
آیدا : بزار بعد از خرید زنگ میزنیم .
سرم رو تکون دادم که یاشارم از راه رسید و گفت : خانوما از این طرف .
سوار ماشین شدیم و به سمت یه مجتمع بزرگ حرکت کرد .
از اولین مغازه هر چیزی که به نظرم خوب و شیک میومد رو گرفتم و با کیف و کفش ست کردم .
آیدا هم همینکارا رو میکرد .
یاشار کلافه فقط به ما و وسایلا نگاه میکرد به نظر خسته میومد ولی خوب لازم بود .
از لوازم آرایشی هم که فقط چند رنگ رژ و خط چشم و ریمل گرفتیم .
یاشار : با یه رستوران چطورید من خیلی خستم‌ ؟
من : عالیه
....

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...