ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۶۸ بعد از چند بوق کوتاه صدای بم و مردونه آقای محتشم پدر فربد توی ...

#پارت۱۶۸

بعد از چند بوق کوتاه صدای بم و مردونه آقای محتشم پدر فربد توی گوشم پیچید.

محتشم: بفرمایید؟

ـ سلام آقای محتشم...ماهرخ هستم!

محتشم بعد از مکثی کوتاه گفت: سلام ماهرخ جان، خوبی؟

ـ ممنون...راستش می‌خوام ببینمتون.

آقای محتشم: درچه مورد؟

ـ میشه حضوری بگم؟

آقای محتشم دوباره مکث کرد و گفت: خیلی خب، من خونه منتظرتم!

ـ میشه وقتی میام آقا فربد خونه نباشن؟

آقای محتشم: فربد امروز خونه نیست!

ـ خیلی خب پس می‌بینمتون، فعلا خدانگهدار.

آقای محتشم: خدانگهدار.

گوشی رو قطع کردم؛ آره صحبت با آقای محتشم بهترین راهه!

ساعت چهار بود که آماده شدم.
سوار ماشینم شدم و به سمت خونه محتشم راه افتادم.
.

آیفون رو فشوردم، کمی بعد در باز شد و داخل رفتم.
خونه بزرگی بود، باغی که به سالن بزرگ خونه راه پیدا می‌کرد.
.

نمای بیرون سالن خیلی شیک و قشنگ بود؛ درواقع اولین بار نیست که اینجا رو می‌بینم ولی بازم مثل همون روز اول، برام باشکوه و قشنگه!
دواقع به‌غیر از الان یک بار دیگه اینجا اومدم اونم با بابا و مامان بود، آقای محتشم یه جورایی دوست باباست ولی نه اونقدر صمیمی!

مسیر سنگ فرش رو طی کردم و از سه یا چهار پله جلوی سالن بالا رفتم.
دو خدمتکار برای استقبال جلوی در اومدن و منو راهنمایی کردن.

روی مبلی منتظر آقای محتشم نشستم.
مشغول دید زدن خونه بودم که چشمم به خدمتکاری خورد که سینیه محتوی غذا رو در دست داشت و به سمت پله ها می‌رفت ولی با پایین اومدن آقای محتشم کنار ایستاد.
آقای محتشم با اخم آروم چیزی بهش گفت که نشنیدم ولی هرچی بود باعث شد خدمتکار به آشپزخونه برگرده!
با اومدن آقای محتشم از روی مبل بلند شدم.

با لبخند گفتم:
ـ سلام!

آقای محتشم لبخندی زد و محترمانه با لحنی مثل همیشه خوش‌برخورد و نرم گفت: سلام ماهرخ جان...بشین راحت باش.

لبخندی زدم و نشستم، آقای محتشم رو به روی من نشست.

نمی‌دونم از سوالی که می‌خواستم بپرسم چه منظوری دریافت می‌کنه ولی پرسیدم.

ـ ببخشید میشه بپرسم آقا فربد کجان؟ منظورم اینه خونه هستن؟!

آقای محتشم خیره توی چشمام گفت: چطور؟

ـ آخه...آخه اون خدمتکار داشت غذا می‌برد بالا!

آقای محتشم: راستش رو بخوای فربد خونست ولی نگران نباش ربع ساعت پیش قرص خواب خورد و خوابید، معلوم نیست کی بیدار بشه منم به خدمتکار گفتم فعلا غذاش رو نبره و بزاره بخوابه...حالا اگر تو اینجا راحت نیستی می‌تونیم بریم توی باغ صحبت کنیم؟

سری تکون داد و گفتم:
ـ ممنون میشم.

آقای محتشم منو راهنمایی کرد به باغ، روی صندلی فلزی پشت میز دایره‌ایه توی باغ نشستیم.

آقای محتشم: گوشم با توهه دخترم!

ـ راستش می‌خواستم درمورد آقا فربد باهاتون صحبت کنم.

آقتی محتشم: خب؟!
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...