ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۱۷۰ مامان قرآن رو باز کرد و شروع به خوندن کرد. تلویزیون روشن بود و ...

#پارت۱۷۰

مامان قرآن رو باز کرد و شروع به خوندن کرد.
تلویزیون روشن بود و درحال خوندن دعای لحظه سال نو. چشمام رو بستم و دعا کردم؛ دعا کردم و از خدا خواستم تمام کسانی رو که دوستشون دارم برام نگه‌داره، کمکم کنه هر راهی که درسته رو انتخاب کنم و در آخر بتونم بار سنگینی که روی دوشمه رو سبک کنم!
صدای بمب تحویل سال، منو از افکارم دور کرد.
با خوشحالی بابا و مامان رو در آغوش گرفتم و سال رو بهشون تبریک گفتم.

از غمی که توی چشمای مامان بود فهمیدم دلش
برای مهتاب تنگ شده، با یادآوریه مهتاب بغض کردم این شیشمین سالیه که کنارمون نیست!
.

یک ساعت بعد همراه بابا و مامان رفتیم خونه خانم‌جون برای تبریک سال نو، همه اونجا جمع بودن.
مامان بیشتر از نیم ساعت دووم نیاورد و گفت بریم سر مزار مهتاب؛ خلاصه همگی به بهشت زهرا رفتیم تا سال‌نو رو به مهتابی که دیگه میون ما نبود هم تبریک بگیم!
.

قراره سفر شمال افتاد برای روز دوم فروردین یعنی فردا؛ علاوه بر خانواده ماهور، آقا امیر و اردشیرخان قراره عمو اینا هم همراهمون بیان و مطمئنم با وجودشون خیلی بهم خوش‌میگذره.
امیدوارم اهورا هم همراهمون بیاد، دیگه نمی‌خوام خودم رو گول بزنم من واقعا به اهورا وابسته شدم!
این چند روز اخیر زیاد ندیدمش.

بعد از صحبت با آقای محتشم فربد رو دیگه دانشگاه ندیدم تااینکه با اومدن استاد جدیدی جای اون، فهمیدم از دانشگاه رفته!
از اینکه باعث دل شکستگیش شدم متاسف و ناراحتم!
.

با رسیدن به خونه مشغول جمع کردن وسایل سفر شدم.
چمدونم رو گوشه‌ای از اتاق گذاشتم و با خستگی روی تخت ولو شدم.

گوشیم زنگ خورد؛ ماهور بود.

جواب دادم و کلافه گفتم:
ـ ماهور کشتی منو از صب هزار بار زنگ زدی!

ماهور: چته عصا قورت داده...زنگ زدم بگم وسایلت جمع کردی؟!

ـ ماهور جان عزیزم این سوال رو از صبح تا الان هزار بار پرسیدی!

ماهور: و تو هم هر بار گفتی نه هنوز جمع نکردم و منم مجبورم هی بگم تا توی تنبل بالاخره وسایلت رو جمع کنی!

خندم گرفت، راست می‌گفت همیشه با غرای ماهور من کارام رو انجام می‌دادم.

ـ خب حالا تو هم!

دلم می‌خواست بهش بگم از فراز بپرسه ببینه اهورا میاد یا نه؟! اگر نیاد بهم خوش‌نمی‌گذره!

ـ ماهور؟

ماهور: بله؟

از سوالم منصرف شدم و گفتم:
ـ هیچی!

ماهور: خیلی خب من باید برم خداحافظ.

ـ خدافظ.

گوشی رو قطع کردم، بی‌حوصله روی تخت دراز کشیدم.
اگر نیاد چی؟! پوفی کشیدم و بی‌حوصله روی پهلو خوابیدم.
از خستگی زیاد زود خوابم برد.

***

منتظر بقیه سر محل قرار ایستاده بودیم.
از صبح ته دلم یه جوری بود و منتظر وقتی بودم که ببینم اهورا میاد یا نه؟!
کم‌کم خانواده ماهور و آقا امیر اومدن؛ بعد از اونا فراز و ماهور اومدن.

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...