ویژه کنید
عکس و تصویر ننگ صفای عشق می خواهم ز دلداری که خود ننگ است سیه بختی به رنگ ...

ننگ

صفای عشق می خواهم ز دلداری که خود ننگ است

سیه بختی به رنگ مرگ،؛ که خود با خویش در جنگ است


تمام اعتراضش را قلم آهسته می دوزد

روانی گشته اشعارم سخن با واژه می سوزد


شب هفت قَدَر دیدم ، قضا می رقصد و شاد است

فلک بعد طلاق از چرخ ، چه بی اندازه آباد است


سکوتم را تو دریابی پر از مفهوم فریاد است

گلو عمری ست وقف بغض ، و یا در حسرت داد است


به هر کوی و گذر نقل ستیز شیشه با سنگ است

و اینکه پنبه با آتش هزاران سال در جنگ است


ولی دیوار سنگی بی حضور پنجره لنگ است

و شیشه خورده تنها زینت دردانه سنگ است


مُهیّا می شود پنبه ، فتیله پیچ در پیچ است

گهی بالا ، گهی پایین ، همی پاسوز آتیش است


به ظاهر خصم مادر زاد به دور از چشم ها عاشق

دروغین بوده این قصّه ، مثل همواره نیرنگ است


چه کس گفته پرنده در قفس محبوس و زندانی ست

قفس محکوم بدنامی ، به حبس میله تن داده است


قفس در باور آن مُرغک تنها و بی یار است

قفس تصویری از کوتاهی و تلخی افکار است


قفس بی آبرویی و خم پهلوی یک مرد است

نه از جنس مس و آهن ، که از نوع غم سرد است


قفس نابودی عاشق به تیغ شهوت یار است

قفس پامال فکر مرغ بیمار است


یقینا سوزش شمع و پرِ پروانه بی ربط است

چه تصویر بدی از عشق در افکار ما ثبت است


کدامین عشق آخر مُنتهی بر جاده مرگ است

کدامین ساقه در اَندیشه پژمردن برگ است


کدامین شمع در هنگام سوزش فکر پروانه است؟

کجا در وقت مردن فکر پروانه پی شمع است؟


به واقع هر یک از دردِ خودش اینگونه نالان است

که در حالِ وداع ، با پیکر و دست و دل و جان است


درام تلخ خود را در کنار یکدگر بودند

وَاِلّا سوزش ، آن هم بین این دو ، بی سرانجام است


شنیدم هر چه تا دیروز ، به دیده چیز دیگر بود

خودم دیدم میان لانه کرکس کبوتر بود


زمان عشق بازی با لب باران که می آمد

به وقت ساعت دیواری خانه ، زمان مرگ و خفتن بود


جدیدا کشف گردیده زمان هم بی رگ و ریشه است

فریبی ناجوانمردانه بوده است و همان جادوی بی ریشه است


به جای شیر عقل و بَبر فهمیدن در این منزل

اُلاغی بی سراپا گیج ، یقین سلطان اندیشه است


هراسان گشتم از پیگیری این مشق وارونه

و می ترسم ز آگه گشتن از معنای کاشونه


جلای عشق می خواهم ، ز دلداری که خود تنهاست

و یا در اِزدحام خلق ، اسیر نفس آدم هاست


به دنیای مفاهیم چپ اندر قیچی باطل

لغب دادیم آرامش ، به دریایی چنین قاتل


و زیبا خوانده ایم موجی ، که سیلی زد به مام خویش

و ساحل دم به دم لبیک می گوید به قلب ریش


به سیلی سرخ شد رویش ، ندیدم خم به ابرویش

و رُخ آماده از بهرِ ، فرود خشم گیسویش


هزاران بار در ساحل ، نشستیم و نفهمیدیم

لگد کردیم زخمش را ، به دریا عشق ورزیدیم


صدای دردِ ساحل را ، خروش موج فهمیدیم

همیشه اشک غم بیجا ، و یا بی ربط خندیدیم


جهان خواندیم عالم را ، سپس دنیا صدا کردیم

به نفع خویش ، نامش را به مرد و زن عطا کردیم


به جای سیر جاویدان و کشف قدرت انسان

به آزادی ، خِرَد ، عزّت ، به وُسع خود جفا کردیم


زمان ناگه نمایان شد ، سخن از عمر پیدا شد

تولّد ، کودکی ، پیری ، و مرگ ، این گونه پیدا شد


معانی پشت و رو مهمل ، مَثَل ها ضرب در باطل

و کم کم قامت و عمر و قوای آدمی کم شد


بدینگونه حکایاتِِ ، گل و بلبل پدید آمد

دروغ پوشید رَختِ حق ، حقیقت تلخ و عریان شد


و در یک صبح نادانی ، سَرِ اَبرِ اَجَل غُرّید

خِرَد مُرد و به سوی آدمی ، جَهلِ سیَه بارید


#علی_احمدی_بابک_حادثه

#دل_نوشته_های_غریب


https://sherenab.com/poem/62589/%D9%86%D9%86%DA%AF

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...