رمان یادت باشد ۴۸

رمان یادت باشد ۴۸

#رمان_یادت_باشد #پارت_چهل_و_هشت کلاه ایمنی را از سرش برداشت و گفت : «از شانس خوبمون مأموریت لغو شده.» خیلی خوشحال بود. من بیشتر از حمید ذوق کردم. حال و حوصله ماموریت، آن هم فردای روزعقدمان را نداشتم. همین چند ساعت هم به من سخت گذشته بود، چه برسد به این که بخواهم چند ماهم منتظر حمید  باشم. تا گفت:«سوار شو بریم»، با تعجب گفتم : « بی خیال حمید آقا، من تا الان موتور سوار نشدم، می ترسم. راست کار من نیست. تو برو، من با تاکسی میام.» ول کن نبود. گفت: «سوار شو، عادت می کنی. من خیلی آروم میرم.» چند بار قل هو الله خواندم و سوار شدم. کل مسیر شبیه آدمی که بخواهد وارد تونل وحشت بشود چشم هایم را از ترس بسته بودم. یاد سیرک های قدیمی افتادم که سر محله هایمان بر پا میشد و یک نفر با موتور روی دیوار راست رانندگی میکرد. تا برسیم نصف جان شدم. سر فلکه، وقتی خواستیم دور بزنیم از بس موتور کج شد صدای یازهرای من بلند شد! گفتم الان است که بخوریم زمین و برویم زیر ماشین ها! حالا که ماموریت حمید لغو شده بود، قرار گذاشتیم سه شنبه برای ازمایش و کلاس ضمن عقد به مرکز بهداشت شهیدبلندیان برویم. تا سه شنبه کارش این بود که بعد از ظهر ها به دنبالم می آمد. ساعت کلاس هایم را پرسیده بود و میدانست چه ساعتی کلاس هایم تمام میشود. رأس ساعت منتظرم میشد. این کارش  عجیب میچسبید.  با همان موتور  هم می آمد؛ یک موتور هوندای آبی و سبز رنگ که چند باری با آن تصادف کرده بود و جای سالم نداشت. وقتی  با موتور می آمد، معمولاً پنجاه متر، گاهی اوقات صد متر جلوتر از درب اصلی منتظرم میشد. این مسیر را پیاده می رفتم. روز دوشنبه از شدت خستگی نا نداشتم. از در دانشگاه که بیرون آمدم، دیدم باز.... #مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #عاشقانه_مذهبی #سبک_زندگی #یادت_باشه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار