رمان یادت باشد ۴۹

رمان یادت باشد ۴۹

#رمان_یادت_باشد #پارت_چهل_و_نه هم صد متر جلو تر موتور را نگه داشته. وقتی قدم زنان به حمید رسیدم، با گلایه گفتم : «شما که زحمت می کشی میای دنبالم، چرا این کارو میکنی؟ خب جلوی در دانشگاه نگه دار که من این همه راه پیاده نیام.» حمید رک و راست گفت: «از خدا که پنهون نیست، از تو چه پنهون، می ترسم دوست های نزدیکت ببینن ما موتور داریم، خجالت بکشی. دور تر نگه می دارم که شما پیش بقیه اذیت نشی.» گفتم: «این چه حرفیه؟ فکر دیگران و این که چی میگن اهمیتی نداره. اتفاقا مرکب یاور امام زمان باید ساده باشه. از این به بعد مستقیم بیا جلوی در.» روز های بعد همین کار را کرد؛ مستقیم می آمد جلوی در دانشگاه. من بعد از خداحافظی با دوستانم ترک موتور سوار می شدم و می رفتیم. سه شنبه رفتیم آزمایش دادیم. بعد هم جداگانه سر کلاس ضمن عقد نشستیم. یک ساعتی که کلاس بودیم، چند بار پیام داد : «حالت خوبه؟ تشنه نشدی؟ گرسنه نیستی؟» حتی وقتی کنار هم نبودیم دنبال بهانه بود برای صحبت. کلاس که تمام شد، حمید من را به دانشگاه رساند. بعد از ظهر دو تا کلاس داشتم. همان شب عروسی آقا مهدی، پسر عمه حمید بود. جور نشد همدیگر را بعد از عروسی ببینیم. چون از صبح درگیر آزمایشگاه بودیم و بعد هم دانشگاه و مراسم عروسی حسابی خسته شده بودم. به خانه که رسیدم، زودتر از شب های قبل خوابم برد. صبح که بیدار شدم،  تا گوشی  را نگاه کردم متوجه چندین پیامک از طرف حمید شدم. چون همدیگر را بعد از  مراسم عروسی ندیده بودیم، برایم کلی پیام فرستاده بود؛ ابراز علاقه و نگرانی و انتظار برای جواب من! اما من اصلا متوجه نشده بودم. اول یک بیت شعر فرستاده بود.... #مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #عاشقانه_مذهبی #سبک_زندگی #یادت_باشه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار