رمان یادت باشد ۱۴۷

رمان یادت باشد ۱۴۷

#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_چهل_و_هفت بعد از شب نشینی حاضر شدیم که برویم هیئت هفتگی خیمة العباس. سعید آقا و همسرش هم با ما آمدند. معمولا برنامه هر هفته همین بود که بعد از شام، چهار نفری می رفتیم هیئت. با خانم های دیگر بعد از پایان مراسم وسایل پذیرایی را آماده می کردیم. گعده های دوستانه بعد از هیئت هم عالم خودش را داشت. خانم ها طبقه بالا بودیم، آقایون هم در پیلوت ساختمان که به شکل حسینیه آماده کرده بودند. تا برویم هیئت و برگردیم ساعت از نیمه شب گذشته بود. از خستگی زیاد دوست داشتم زودتر به خانه برسم. وقتی به کوچه خودمان رسیدیم، پیرمرد همسایه که اختلاف حواس داشت جلوی در نشسته بود. کار هر روزه اش همین بود. صندلی می‌گذاشت و می‌نشست جلوی در. هر بار که از کنارش رد میشدیم حمید با احترام به او سلام میداد و رد میشد. حتی مواقعی که موتور سوار بودیم موتور را نگه می‌داشت و بعد از سلام و احوال پرسی راه می افتادیم. آن شب هم خیلی گرم با پیر مرد سلام و احوال پرسی کرد. وقتی از او چند قدمی فاصله گرفتیم، گفتم: حمید جان! لازم نیست حتما هر بار به این آقا سلام بدی، این پیر مرد اصلا متوجه نمیشه. چون اخلال حواس داره چیزی تو ذهنش نمی‌مونه. حمید گفت: نه عزیزم! این آقا متوجه نمیشه، من که متوجه میشم. مطمئن باش یه روزی نتیجه محبت من به این پیر مرد رو می بینی. واقعا هم همین طور شد. یک روز سخت جواب این محبت را دیدم! ◽◾◽ شهریور ماه در قالب یکه سفر دانشجویی به مشهد الرضا رفته بودم.... #مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #یادت_باشه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است