#دلنوشته_ای_برای_مادرمپنجشنبه بود مامان :)انگار دیگه از پنجش...

#دلنوشته_ای_برای_مادرم

پنجشنبه بود مامان :)
انگار دیگه از پنجشنبه ها دلخوری ندارم ...
میدونی مامان، لبه پرتگاه نشستم ...
لبه ی هستی ...
جایی که نه بهم اجازه میدن تورو ببینم
و نه خودم به خودم اجازه میدم که مثلِ بقیه زندگی رو ببینم ...
همین قدر خسته و درمونده ...
همین قدر مشقت آور و ترحم برانگیز ...
میدونی حالم چجوریه مامان ؟
انگار سایه ی ماه افتاده داخل آب، منم مثل این بچه کوچولو ها دارم زور میزنم !!
که با دستای کوچکم ماه رو بگیرم ...
اما فرقم با اون بچه کوچولو اینه که اون یه روز میفهمه چخبره 
اما من نمیخوام که هیچ وقت بفهمم چخبره ...
آخرش که میدونم !!
یه شب بر بالای بلندی ها می ایستم و با دستم ماه رو داخل مشتم میگیرم ...
انقدر فشارش میدم که تمومِ درد و دل هایی که از تو براش گفتم رو بالا بیاره ...
تا خودم تنها کسی باشم که توی این زندگی از تو میدونه :)
آره مامان ...
انگاری مجنون شدم که بشینم یگوشه و فقط از تو بگم ...
بازم میگم ...
چند وقتیه که دارم کلمه هامو جمع میکنم ...
دارم مشتم رو پر از خاطرِت میکنم ...
که بگم، که بزنم، که بنویسم ...
از تو ...
از مادرم ...
از مامانم، مامانِ خودِ خودم :)


#مادر #مامان #مامانم #مامانی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

Loading...