#خان_زاده  #پارت313تا موقع اومدن اهورا، دمغ یه گوشه نشستم و ...

#خان_زاده #پارت313

تا موقع اومدن اهورا، دمغ یه گوشه نشستم و زانو غم بغل گرفتم. مثلا خیره سرم امروز می خواستم یه غذای خوب براش درست کنم اما با حرفای مادرش کلا حس و حالم و از دست دادم. درست موقع ناهار بود که سر و کلش پیدا شد. از اخمای درهمش کاملا مشخص بود که مادرش به اونم زنگ زده و خبر داده که ارباب و مهتاب دارن میان شهر! زیر لب سلام کردم که جوابم و سرد داد و روی مبل ولو شد. درحالی که داشت دکمه های کتش و باز می کرد گفت _آیلین می خوام باهات حرف بــ... میون کلامش پریدم و با غیظ گفتم _مامان جونت زنگ زد و همه چیزو بهم گفت. متعجب چشماش و گرد کرد که ادامه دادم _می دونم که ارباب و مهتاب دارن میان اینجا. کلافه نفسش و فوت کرد و لب زد _بمیرمم حاضر نیستم دوباره اون دختره رو عقد کنم. پوزخند تلخی زدم و طعنه آمیز گفتم _عه چرا؟ تو که بدت نمیاد یه حرمسرا راه بندازی! جوابم فقط اخم وحشتناکش بود. از روی مبل بلند شدم و غمگین به سمت اتاق رفتم. اهورا که این وسط کاره ای نیست؛ من هرچی می کشم به خاطر اون ننه عجوزشه... اما نمی دونم چرا من از اهورا دلخور بودم. توقع داشتم جلوی ارباب بایسته و محکم بگه که مهتاب و نمی خوام! به طرف تخت رفتم و خواستم روش دراز بکشم که همون لحظه صدای زنگ خونه بلند شد. مثل اینکه اومدن! چه قدر هم ارباب برای به ثمر رسوندن وارث عجله داره... انگار نه انگار که هنوز دو هفته هم از مرگ نوش نگذشته! 🌹🍁 🍁🍁🍁🍁

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است