#خان_زاده  #پارت318* * * * *مونس و به بغلش دادم و کلافه شروع...

#خان_زاده #پارت318

* * * * * مونس و به بغلش دادم و کلافه شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق! جوری که آخرسر سحر از دستم کلافه شد و غرید _یه دقیقه درست مثل ادم بگیر بشین! با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم و نگران گفتم _از دیروز تا حالا خبری ازش نشده سحر! موبایل لعنتیشم خاموشه. خونسرد گفت _نگران نباش...هرجا باشه دیر یا زود سر و کلش پیدا میشه. کلافه نفسم و بیرون فرستادم و گفتم _می ترسم اتفاقی براش افتاده باشه. مونس و روی تخت قرار داد و از جاش بلند شد. مثل بازجو ها پرسید _اخیرا باهم دعوا نکردید؟ پوزخند زدم. _ما شبانه روز درحال بحث و دعواییم...حالا چرا همچین سوالی و می پرسی؟ _گفتم شاید وسط دعوا یه چیزی گفتی که اعصابش و به هم ریخته...برای همینم گذاشته رفته. کمی فکر کردم. بعد از اون دعوایی که دیروز باهم داشتیم از خونه بیرون زد و دیگه پیداش نشد. اما آخه من که چیزی نگفتم...فقط سعی کردم بهش ثابت کنم هیچ رابطه ای با سامان نداشتم. دهن باز کردم تا بگم ربطی به دعوامون نداره اما با یاد آوری دیروز حرف توی دهنم ماسید. وحشت نگاهم و به سحر دوختم که نگران پرسید _چیشد یهو آیلین؟ چرا اینجوری نگاه می کنی! بی توجه به سحر تند به سمت گوشیم رفتم. باید با هلیا تماس می گرفتم و سامان و پیدا می کردم؛ چون مطمئن بودم اهورا پیش اونه. دیروز وقتی به اهورا گفتم اگه غیرت داشتی سراغ سامان می رفتی متوجه دگرگونی حالش شدم اما فکرشم نمی کردم دوباره بره سراغش... حتما به خاطر حرفی که زدم برای خودش دردسر درست کرده. 🌹🍁 🍁🍁🍁🍁

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است