#خان_زاده  #پارت321هر قدمی که برمی داشتم باعث میشد دلهوره و ...

#خان_زاده #پارت321

هر قدمی که برمی داشتم باعث میشد دلهوره و اضطرابم دو چندان بشه... انگار با پای خودم داشتم به سمت برزخ می رفتم. بالاخره بعد از کلی دویدن به ته باغ رسیدم. نمی دونم مسیر خیلی طولانی بود و یا اینکه انرژی من تحلیل رفته بود! موشکافانه به اطرافم زل زدم تا بلکی یه ردی یا نشونی از اهورا و یا سامان پیدا کنم اما خبری نبود. بیشتر دقت کردم و نگاهم و بین درختای بلند و بزرگ کاج چرخوندم تا اینکه بالاخره توی اون سیاهی شب چیزی نظرم و جلب کرد. با دیدن شخصی که به درخت تکیه داده بود ترسیده یه قدم جلو رفتم. انگار مرده بود که حتی کوچک ترین تکونی نمی خورد. ته دلم فقط خدا خدا می کردم که اهورا نباشه. وقتی به اون فرد رسیدم، با دیدن چهرش دلم می خواست فقط بمیرم! وحشت زده جیغ بنفشی کشیدم و کنارش روی زانو هام افتادم. بی رمغ دستم و به سمتش دراز کردم و اسمش و داد زدم _اهووووووووووورااااااااااا. * * * * * با دیدن دکتر تند به سمتش رفتم و نگران پرسیدم _آقای دکتر حالش چه طوره؟ دکتر نگاه سردش و به سمت چشمای قرمز و ملتهبم سوق داد و گفت _خوبه اما فعلا بیهوشه. با تموم شدن جملش لبخند تلخی زدم و از ته دل خدا رو شکر کردم. خدایا ممنونم که اهورا رو از من نگرفتی. ممنونم! خواستم بپرسم می تونم ببینمش که دکتر پیش دستی کرد و گفت _فقط.... 🌹🍁 🍁🍁🍁🍁

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است