#خان_زاده  #پارت325 #پارت_پایانی* * * * *”دو سال بعد”چشمام و...

#خان_زاده #پارت325 #پارت_پایانی

* * * * * ”دو سال بعد” چشمام و بستم و برای دقایقی به صدای آرامش بخش امواج دریا گوش سپردم. اولین بار بود که به مازندران میومدم و همه چیز برام یه تازگی خاصی داشت. دریا... جنگل... امواج پر تلاطم... با صدای خنده ی مونس آروم لای چشمام و باز کردم و نگاهم و به سمت صدا چرخوندم. کناره اهورا توی شن و ماسه ها نشسته بود و مستانه می خندید. لبخند ملیحی زدم و به سمت شون رفتم. توی این دوسال چنان آرامشی رو تجربه کرده بودم که هیچ وقت توی زندگیم طعمش و نچشیده بودم. کنارشون نشستم که اهورا نگاهش و به سمتم سوق داد و گفت _به به خانوم جذاب خودم! خوب من و با این وروجک تنها گذاشتیاااا. دستی میون موهای خوش حالت مونس کشیدم و گفتم _این بچه مگه چیکارت داره؟ و بعد در آغوشش گرفتم و روی موهاش و بوسیدم. اهورا با لذت نگاه مون کرد و بی مقدمه گفت _راستی ارباب زنگ زد. دیگه هیچ ترسی نداشتم. دیگه وقتی اسم ارباب رو می شنیدم تن و بدنم یخ نمی بست. یه تای ابروم و بالا انداختم و لب زدم _خب؟ _خب به جمالت...گفت تکلیف این وارث من چی شد؟ اگه آیلین خانوم تمکینت نمی کنه و قصد نداره یه پسر برات بیاره برات یه زن دیگه بگیرم. با حرص نگاهش کردم که بلند زد زیره خنده! _حسووووود. با غیظ گفتم _تو فقط جرعت داری یه زن دیگه بگیر...چشمای تو و اون زنیکه رو از کاسه در میارم. خندش شدت گرفت... این خنده ها بهترین چیزی بود که من داشتم. این مرد! این خانزاده ی مغرور! کسی بود که براش میمیردم و زنده میشدم. *پایان فصل اول* 🌹🍁 🍁🍁🍁🍁 اینم پارت آخر رمــان خانزاده از شما عزیزان دلم خیلی ممنونم ک مارو قابل دونستید تا اینجا مارو همراهی کردید با تشکر فروان🌷🌷🍁🍁🍁

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها