رمان یادت باشد ۱۶۸

رمان یادت باشد ۱۶۸

#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_شصت_و_هشت خانه که رسیدیم از ماشین پیاده شدم. با این وضع ترافیک بهتر بود خودم را زودتر به خانه برسانم. به سمت خانه دویدم وقتی رسیدم تقریبا کل فرش اتاق خیس آب شده بود. از سقف خانه مثل شیر سماور آب می آمد. تمام آن شب مرتب ظرف می گذاشتم و وقتی که ظرف پر می شد در حیاط خالی می کردم. دست تنها خیلی اذیت شدم. ته دلم گفتم کاش حمید بود. کاش آنقدر تنها نبودم. اشکم حسابی درآمده بود ولی آن چند روز خانه را ترک نکردم. حمید وقتی از مأموریت آمد و وضعیت لا دید خیلی ناراحت شد. سرش را پایین انداخته بود و خجالت می کشید دوست نداشتم حمید را در حال شرمندگی ببینم به شوخی گفتم من تازه دارم توی این خونه مرد میشم اونوقت تو ناراحتی؟ فردای روزی که از ماموریت آمد به کمک صاحب خانه سقف را ایزوگام کردند تا خیالمان از برف و باران راحت باشد. کار ایزوگام که تمام شد، حمید پیشنهاد داد برویم چهارانبیا پاتوق همیشگی با همان حیاط با صفا و ضریح چشم نواز نیم ساعتی زیارت کردیم و بعد باهم از آن جا بیرون آمدیم هوا به شدت سرد بود و سوز زمستانی هوای قزوین خودنمایی می کرد. تازه میخواستم سوار موتور بشوم که کمی جلوتر از ما یک زن و شوهر با موتور زمین خوردند سریع دویدم تا به آن خانم کمک کنم. صحنه ناراحت کننده ای بود. مسیر چهارانبیا تا گلزار شهدا را حمید لام تا کام حرف نزد پرسیدم آقا چیزی شده؟ چرا ساکتی؟ کمی سکوت کرد و بعد آه سردی کشید و گفت وقتی اون خانم جلوی چشم ما زمین خورد و تو رفتی کمکش یاد حضرت رقیه افتادم. اون لحظه ای که از ناقه بدون جهاز زمین افتادم کسی نبود به کمکش بیاد. در جوابش.... #مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #یادت_باشه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است