رمان یادت باشد ۱۷۹

رمان یادت باشد ۱۷۹

#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_هفتاد_و_نه سوار موتور می آمدیم که وسط غیاث آباد یک ماشین به ما زد. سه نفری پرت شدیم وسط خیابون. شانس آوردیم من کلاه داشتم. زخم های سطحی برداشته بود. از سیر تا پیاز قصه را تعریف کرد که چجوری شد، کجا زمین خوردند، بقیه حالشان خوب است یا نه و... این طور چیزها را از من پنهان نمی کرد. من هم فقط غر می زدم: «چرا راننده اون ماشین این طور رانندگی می کرده؟ تو چرا حواست نبوده؟» بعد یک راست رفتم سراغ اسپند. اسپند دود کردن های من ماجرا شده بود. تا میخواست بیرون برود، اسپند مشت می کردم و دور سر حمید می چرخاندم. حمید هم برای شوخی اسپند را از مشت من می گرفت زیر بغل هایش، دور کمرش و بین پاهایش می چرخاند و می خندید. حتی لباسش را میزد بالا، روی شکمش میگذاشت و می گفت بترکه چشم حسودا این اولین باری نبود که حمید تصادف می کرد. چندین بار با همین سر و وضع به خانه آمده بود، اما هر دفعه مثل بار نخست که خونین و مالین با لباس پاره میدیدمش دست و پایم را گم می کردم و توان انجام هیچ کاری را نداشتم. مخصوصا یک بار که شبانه از سنبل آباد در حال برگشت به قزوین بود، موتور حمید به یک نیسان خورده بود. شدت تصادف به حدی بود که حمید با موتور به وسط جاده پرت شده بود. هر دو طرف جاده الموت دره های وحشتناکی دارد. شانسی که آورده بودیم این بود که وسط جاده زمین خورده بود. آن شب هم که بعد از کلی تاخیر به خانه آمد، همین وضعیت را داشت؛ لباس های پاره و دست و پاهای خونی. این تصادف کردنها صدایم را حسابی در آورده بود که چرا با اینکه حساسیت من را می داند، مواظب نیست. از روی حساسیتی که به حمید داشتم، شروع کردم به دعوا کردن مگه روز رو از تو گرفته..... #مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #یادت_باشه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است