رمان یادت باشد ۲۴۸

رمان یادت باشد ۲۴۸

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_چهل_و_هشت پیاده یا با موتور از خیابان سپه تا مزار شهدا می رفتیم. حالا باید همان مسیری را می رفتم که بارها رفته بودم. پیکر حمید را با آمبولانس آوردند، آن هم آن هم درست روز هشتم آذر ماه. سه روز مانده به اربعین. هشتم آذری که سه سال پیش من به خاطر دل دردم سوار آمبولانس شدم و حمید بالای سر من کنار تخت بیمارستان تا صبح بیدار بود و نماز خوانده بود. آن موقع فکرش را نمی کردم که سه سال بعد، چنین روزی، من باید حمید را دفن کنم و تا صبح قرآن بخوانم. روایت داشت تکرار می شد؛ ولی این بار خیلی غم انگیزتر! نزدیکی امامزاده اسماعیل ایستاده بودم. خیلی شلوغ بود. حمید اولین شهید مدافع حرم شهر قزوین بود. جمعیت زیادی آمده بودند، ولی از اکثر رفقایش خبری نبود. یا در سوریه مانده بودند یا قبل از شنیدن خبر شهادت حمید برای زیارت اربعین به کربلا رفته بودند. داشتند تشریفات اول مراسم را انجام می دادند؛ احترام و مارش نظامی. به نظرم خیلی طولانی می آمد. فقط منتظر بودم تابوت را بالا بگیرند تا حمید را ببینم. تابوت را که بلند کردند، جانی تازه گرفتم. شوق حمید مرا با خودش می کشاند‌. نمی توانستم راه بروم. خواهرم با دوستانم زیر بغل های من را گرفته بودند و می کشیدند. گفتم:" خواهش می کنم همراه حمید حرکت کنیم. نه جلو بیفتیم، نه عقب بمونیم." دلم می خواست برای بار آخر این خیابان را با هم برویم. به گلزار شهدا که رسیدیم، بعد از مراسم برای نماز صف ها تشکیل شد. توان ایستادن نداشتم. گفتند:" تو حالت خوب نیست. نمی خواد نماز بخونی. برو یه گوشه بشین." گفتم:" نه، دوست دارم برای حمیدم نماز بخونم." یک ماشین پراید سفید آنجا بود. به همان ماشین تکیه دادم.... #مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #یادت_باشه #افلاکی_ها #شهید_شاخص_۹۹

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است