🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده  #پارت13 #جلد_دومنفسم بند اومد!تموم وجودم از ...

🍁🍁🍁🍁

#خان_زاده #پارت13 #جلد_دوم

نفسم بند اومد!
تموم وجودم از شدت عصبانیت می لرزید اما باید این زنیکه رو می شوندم سر جاش.
دوست نداشتم بفهمه تونسته منو زمین بزنه.
باید نشون میدادم یه زن قوی و یه مادر خوب برای بچمم.
لبخند زدم و خیلی صمیمی گفتم
_من از زندگیش میرم بیرون نگران نباش! جایی که منو نخوان نمی مونم، مثل بعضیا خونه خراب کن نیستم...می دونی باید منو از نزدیک ببینی تا بفهمی چجور آدمیم.به هر حال اگر خوش حال می شی و باعث میشه حس بهتری داشته باشی اوکی عزیزم، برنامه ها فردامو کنسل می کنم و میام روستا...دل خودمم برای پدر و مادرم تنگ شده...خب ببخشید باید تماس و قطع کنم اخه من بر خلاف بقیه بی کار نیستم و از این و اون حامله نمی شم،کلاس دارم و باید برم. می بینمت گلم خداحافظ.

یک نفس تموم حرفام و زدم و بعد گوشی رو بدون اینکه بذارم جوابمو بده قطع کردم.
هه! اشغالِ هرجایی!
خوب شد که زنگ زد و منو برای کاری که می خواستم بکنم و تردید داشتم مصمم کرد.
برای فردا باید کلی کار انجام میدادم.
الان حیف که تایم اداری تموم شده بود وگرنه بقیه کارام رو هم الان انجام میدادم تا زود تر راحت بشم.
قبل از این که راه بیوفتم گوشیم و روشن کردم و نگاهی به بک گراندش که یه عکس آتلیه ای از اهورا بود انداختم.
حتی اگه هزار بار دیگه هم بهم خیانت می کرد، شکنجم می داد و حتی منو می کشت بازم عاشقش بودم.
شوخی که نبود!
دلم گیر اخمای دوست داشتنیش و بمی صداش بود...گیره دستاش، هیکلش، چشماش، اصلا همه وجودش!
اما غرورم بهم اجازه نمی داد برای موندن التماس کنم.
دیوونشم اما بسه! بسه هرچی کشیدم و دم نزدم.
الان واقعا وقت رفتنه...

🌹🍁
😻☝️
🍁🍁🍁🍁
#عکس_نوشته #عاشقانه #wallpaper #جذاب #فانتزی #هنر_عکاسی #دخترونه #lana #هنر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار