🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده  #پارت30 #جلد_دومترس بدی توی وجودم نشسته بود ...

🍁🍁🍁🍁

#خان_زاده #پارت30 #جلد_دوم

ترس بدی توی وجودم نشسته بود ترس از این که دوباره برم بیرون و اون زن و مثل سایه دنبالم بیاد.
اهورا آماده شده بود مونس لباسهایی که دوست داشت پوشیده بود و من هنوز روی تخت گیج و منگ نشسته بودم با صدای اهورا به خودم اومدم از جام بلند شدم باید به اون نشون میدادم من قرار نیست کم بیارم پس یکی از بهترین مانتو هایی که آورده بودم و تنم کردم موهامو باز گذاشتم و شال روی سرم انداختم.

از هتل که بیرون رفتیم تقریباً نزدیک غروب بود.
هوس دریا کرده بودیم برای همین مقصدمون ساحل بود ماشینی که اهورا استفاده می‌کرد تازه فهمیده بودم که اینجا اجاره کرده...
سوار شدیم و به سمت ساحل رفتیم سعی کردم که باز هم فکر نکنم و حداقل از این چند روزی که اینجا هستم کمی لذت ببرم.

مونس با دیدن دریا سرخوش داشت کنار آب بازی میکرد منو اهورا کنار هم ایستاده بودیم و داشتیم تماشاش میکردیم اگه مشکلات گذشته و الان سایه شوم اون زن و فاکتور میگرفتم این لحظه یکی از بهترین لحظاتی بود که تجربه اش کرده بودم.

با صدای زنگ گوشی اهورا نگاه از دریا گرفتم و به اون نگاه کردم نگاهی به صفحه گوشیش کرد ازم فاصله گرفت.
با نگاهم دنبالش کردم توی دلم هزار جور فکر سرهم کردم تا خودم قانع کنم که اون کسی که پشت خط کیمیا نیست .

مونس به سمتم دوید و گفت :

مامان من می خوام برم شنا کنم!
انقدر حواسم به اهورا بود که بی هوا دست تکون دادم و گفتم باشه اهورا حرف زدنش طول کشید اما من وقتی نگاهم رو چرخوندم دنبال مونس گشتم پیداش نکردم.
سراسیمه این طرف اون طرف دویدم و چیزی ندیدم با صدای بلند داد زدم مونس !
مونس؟
هیچ خبری از دخترکم نبود انگار صدام شنیده بود گوشی رو گذاشت توی جیبش و به سمت من دوید وپرسید:
_ چی شده! چی شده ؟
با گریه نالیدم نیست مونس نیست.
اهورا وحشت زده به سمت آب رفت توی دریا دنبال دخترم گشت انگار همه باخبر شده بودند که غریق نجات برای پیدا کردنش دست به کار شده و توی آب رفتن اگه اتفاقی برای دخترم می‌افتاد هیچ وقت خودم و نمی بخشیدم چون من باعث شده بودم

همه در حال گشتن بودن نگاهم بینشون میچرخید اما هیچ‌کس انگار موفق نبود...
داشتم جون میدادم که بالاخره اهورا از بین آب بیرون اومد و مونس توی بغلش بود نفس عمیقی کشیدم و خودم و به طرفش دویدن و بهش رسیدم دستم روی صورت مونس کشیدمو با گریه صداش کردم اما چشماشو بسته بود هیچی نمیشنید...
آب از سر و صورت اهورا میبارید مونس توی بغلش بود.
با قدم های بلند به سمت کمپ پزشکی ساحل رفتیم .
همه جمع شدن و شروع کردند به اینکه آب و از ریه ی مونس از خارج کنند....



#جذاب #عکس_نوشته #عکس #عاشقانه #طنز #عکاسی #فاصله_گذاری_اجتماعی_را_رعایت_کن

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است