رمان #دلبر قسمت 26 #گیتیدست گیتا رو گرفتم و وارد شرکت شدیم ....

رمان #دلبر قسمت 26 #گیتی

دست گیتا رو گرفتم و وارد شرکت شدیم . گیتا رفت سر جاش و منم رفتم سر جام . تا نشستم روی صندلیم ایمان اومد و گفت : دوستان یه لحظه توجه کنید...
همه رفتیم سمتش و دورش جمع شدیم . شروع کرد به سخنرانی : یه نفر میخواد باهامون قرار داد ببنده...یه شرکت که لباس طراحی میکنن...میخوان یه سری کفش ها که با لباساشون ست باشه رو براشون آماده کنیم..
گفتم : دوباره کلاهبرداری نباشه...
گفت : نه آدم مطمئنیه...دوست پسر عمومه...امروز میان اینجا تا نمونه کار هامون رو ببینن...کیا داوطلب میشن که چندتا طرح تا عصر بکشن؟!
هیشکی داوطلب نشد . با تعجب به همه نگاه کرد . گفتم : به نظر من حق دارن که داوطلب نشن...اگه یادتون باشه همه دست به دست هم دادن تا 100 تا طرح بکشن...و کلاهبرداری بود...الکی از انرژیشون استفاده کردن... شما که اتاق طرح دارین...چرا چندتا از طرح های قبلی رو بهشون نشون نمیدین؟!
یکم فکر کرد و گفت : باشه حالا که کسی داوطلب نمیشه از طرح های قبلی استفاده میکنیم...
به من نگاه کرد و گفت : گیتی میشه چندتارو بیاری؟!
گفتم : بله..
وا چیشد این یهو انقدر مهربون شد . رفت اتاقش و منم رفتم سمت اتاق طرح . در اتاقو که باز کردم یه پسررو دیدم که اونجا بود . سلام کردم و رفتم داخل . گفت : چرا اومدی؟!
گفتم : اقای راد گفتن بیام چندتا طرح ببرم...
بعد از یکم مکث گفتم : شما اینجا چیکار میکنین؟! تاحالا ندیده بودمتون...
لبخند زد و گفت : من خیلی از اینجا نمیام بیرون...وقتی طرح های جدیدو میارن من روشون تاریخ میزنم و حواسم هست که کسی نیاد اینجا..
گفتم : وا چه نیازی به این کاره؟!
گفت : خیلی از رقیبامون از طرح ها استفاده میکنن...یعنی جاسوس میفرستن و کپی میکنن و اونارو با تاریخ های قدیمی منتشر میکنن...منم محض احتیاط تاریخارو مینویسم و نمیزارم کسی وارد اینجا شه...
گفتم : هنوزم کارتو درک نمیکنم...
رفتم سمت قفسه ها . شروع کردم به گشتن . پنج تا از طرح های خوبو انتخاب کردم . راستش کارم خیلی طول کشید . برگشتم که برم سمت در که پسره جلوم ظاهر شد .
گفتم : میشه بری کنار میخوام برم...
سرشو به نشونه ی نه تکون داد . آب دهنمو با ترس قورت دادم . اومد سمتم و منم سعی کردم برم عقب ولی جایی برای عقب رفتن نبود . دستامو گرفت . شروع کردم به تقلا کردن و کمک خواستن #ایمان
به ساعتم نگاه کردم . پس این دختر کجا موند؟! بیست دقیقس رفته چند تا طرح بیاره . چرا انقدر لفتش داده . از روی صندلیم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون . داشتم میرفتم سمت در که صدای آرادو شنیدم که میگفت : کجا داداش؟!
گفتم : گیتی نیومده میرم ببینم چرا تا الان نیومده...
باشه ای گفت و رفت سمت اتاقش . از در رفتم بیرون و وارد سالن شدم . رفتم سمت اتاق طرح و درو باز کردم . با دیدن صحنه ی روبروم شک شدم . پسره که همیشه تو اتاق طرح بود داشت به گیتی دست درازی میکرد و گیتی ام از ترسش صداش در نمی اومد . خیلی عصبانی شدم و رفتم سمتش . پشتش بهم بود . از لباسش گرفتم و کشیدمش عقب و افتاد زمین . روی شکمش نشستم و شروع کردم به زدنش... #گیتی
وقتی ایمان پسره رو کشید دیگه چیزی نبود که نگهم داره . پاهام سست و شد و دو زانو افتادم رو زمین . شروع کردم هق هق زدن . خیلی وحشتناک بود . همه جلوی در جمع شده بودن . ایمان بلند شد و داد زد : گمشو از شرکت من بیرون...گمشوووو...
پسره بلند شد که بره ایمان یه لگد بهش زد و گفت : دیگه نبینمت وگرنه زنده نیستی...
بعد از اینکه پسره رفت ایمان چشمش به من خورد . سریع اومد سمتم و بدن بی جونمو بغل کرد . هنوز داشتم گریه میکردم . دستام یخ زده بود . تنها کاری که میکردم گریه کردن بود . وقتی ایمان بغلم کرد صدای حق حقام بلند تر شد . ایمانم آروم دم گوشم زمزمه میکرد : آروم باش تموم شد...
....
×اگه شارژم تموم نشه یه پارت دیگه هم میزارم اگرم تموم شد شاید نصفه شب یا فردا بزارم😉× #رمان_دلبر

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

Loading...