#پارت23رمان ماهور با استرس دست به گوشی بردم و شمارش رو گرفتم...

#پارت23

رمان ماهور
با استرس دست به گوشی بردم و شمارش رو گرفتم.
-سلام.
با صدای ظریفش جواب داد:
سلام خوبی؟
-ممنون... تو چطوری؟
کمی مکث کرد انگار مردد بود از جوابی که میخواست بده.
-خوبم.
دلم گرفت از دلتنگیش.
-مطمئنی؟
-نه راستش.
-نمیدونم دلتنگم یا دلم گرفته.
-خوب از تنهایی دختر بگو بارون بیاد پیشت.
-هر وقت بتونه میاد. به هر حال اونم درگیر بیمارستان ولی خوب خودم هم تنهایی رو ترجیح میدم.
-یعنی چی تنهایی رو ترجیح میدی. آماده میشی میام دنبالت.
-آخه...
-با من بحث نکن.
با خودم گفتم مگه من مردم که بزارم تو دلت بگیره؟(دور از جون رهام-_-)
خنده ای کرد.
ای جونم.
-ساعت هفت میام دنبالت.
-باش.
-خودت زنگ میزنی به بارون یا من بزنم؟
-میزنم.
-خیله خوب. فعلا خداحافظ.
-خدانگهدار.
...
نگاهی به ساعت انداختم دقیقا 7:03 بود.
زنگ زدم.
-کیه؟
-رهامم.
-الان میام.
-منتظرم.
کمی بعد بیرون اومد.
-سلام.
-سلام.
سمت ماشین رفتیم سوار شدیم.
-بارون خودش میاد یا بریم دنبالش؟
-میاد.
-پس بریم.
ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم سمت رستورانی که با پرهام قرار داشتم.
-

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...