حصار تنهایی من

حصار تنهایی من

ادامه پارت ۵۱
چشمامو باز کردم. سرم سنگین بود و درد شدیدی توی سرم می پیچید. به زور چشمامو باز کردم. دست و پا و دهنمو بسته بودن، روی زمین به پهلوی راستم خوابیده بودم. آرنج راستمو گذاشتم روی زمین و خودمو کشیدم بالا و نشستم. سرم گیج می رفت. گذاشتم روی زانوهام، چشمامو فشار دادم، سرمو بلند کردم. دور تا دور اتاق یه نگاهی انداختم، یه اتاق خالی و درب و داغون و نمدار. تنها چیزی که توی اتاق بود یه موکت زوار در رفته زیر پای من بود. با پارچه ای روی دهنمو بسته بودن. احساس خفگی می کردم و خیلی تشنم بود. با دهن بسته هر چی داد می زدم، صدام به جایی نمی رسید. دوباره روی زمین خوابیدم.
چند ساعت بعد، صدای چرخیدن کلید توی در شنیدم. پشتم به در بود. برگشتم سمت در؛ یه مرد هیکل گنده ،چاق بی ریخت، سیبیل گنده، اومد تو، کنارم زانو زد. با یه لبخند ماموتی گفت: ساعت خواب خانم کی بیدار شدی؟
همین جور که روی زمین خوابیده بودم خودمو جمع کردم و نگاش می کردم که بازم خندید و گفت: چیه کرم کوچولو؟! خودتو جمع کردی ترسیدی؟

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار