🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده  #پارت159 #جلد_دومبا نشستن دست کسی روی سرم لا...

🍁🍁🍁🍁

#خان_زاده #پارت159 #جلد_دوم



با نشستن دست کسی روی سرم لای پلکامو باز کردم و با دیدن اهورا لبخند کم جونی زدم کنارم نشست و گفت
_ عزیزم رفتم جواب آزمایشات و گرفتم به دکتر نشون دادم هیچ چیز بدی نیست اما من بازم نگرانم می بینی حتی پشت میزم خوابت گرفته...
دکتر گفت شاید به خاطر افسردگیه ازم خواست بریم پیش یه روانشناس تا ببینم خدای نکرده افسردگی نداشته باشی.

صاف نشستم و گفتم
این حرفا چیه مگه دیوونم که برم پیش روانشناس؟
اهورا بدجوری اخم کرد و گفت

_ مگه دیوونه ها میرن پیش روانشناس؟
میگم افسردگی دکتر گفت احتمالا افسردگی دراری که اینقدر میخوابی و خسته ای.
از جام بلند شدم و گفتم

می‌خوابم که میخوابم مگه چیه اتفاق خاصی افتاده ؟
خواب دیگه ...
خوابم برام زیادی میبینی؟

اهورا کلافه نفسش را بیرون داد و گفت

_ واقعاً داری نا امیدم می کنی آیلین این حرفا چیه که میزنی.
طوری داری حرف میزنی انگار اصلاً تحصیلاتی نداری و هنوزم توی صد سال پیش زندگی می کنی!
عزیزم دکتره نمیخواد کاری بکنه که این همه پافشاری تو برای نرفتن واقعا نمیدونم دلیلش چیه....
من دلم نمیخواست برم پیش روانشناس وقتی همه آزمایشها جوابشون خوب بوده و من مشکلی ندارم چرا باید برم پیش روانشناس؟

فقط خستگی بود و استرسه این مدت که اینطور منو که کسل و بی حال کرده بود نیازی نبود پیش دکتری برم.
پس همین حرف ها رو به اهورا زدم و اون دست منو کشید و به خودش نزدیک تر کرد و گفت

_ اگه لازم باشه کشون کشون میبرمت الکی اعصاب من و خودتو به هم نریز آیلین.
وقتی میگم باید بری باید بری ...

بغض کردم چرا اینقدر ناراحت شدم نمیدونم ولی بغض کردم و اشکام روی صورتم ریخت اهورا با دیدن من که دارم گریه می کنم متعجب بغلم کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت
_ عزیز دلم چرا گریه می کنی مگه می خوام باهات چیکار کنم ؟
باشه نمیخوای بری نمیریم ب دیگه گریه نکن ...
دیگه نمی خواد بهش فکر کنی هر چی که تو بگی !

اینکه به خواستم رسیده بودم خوب بود اما نمیدونم چرا گریه ام بند نمی اومد.
با برگشتن کیمیا به آشپز خونه نگاهی به من که توی بغل اهورا بودم انداخت و برای خودش شروع کرد به درست کردن قهوه.

این دختر زیادی کم حرف و زیادی منطقی شده بود و این خیلی عجیب بود.
اهورا اشکام از روی صورتم پاک کردم پیشونیم و بوسید و گفت دیگه گریه نکن درموردش حرف نمیزنیم باشه؟

راضی از تصمیمی که گرفته بود سرمو تکون دادم .
کیمیا به سمتمون اومد رو به اهورا گفت

_میتونم باهات حرف بزنم؟

اهورا کمی از من فاصله گرفت و پشت میز نشست گفت
_میشنوم بگو !
اما کیمیا به من اشاره کرد و گفت
_می خوام که تنهایی حرف بزنیم!




🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️