پـارت ②⑧ترنم٭رفتم داخل میخواستم مثله هر روز با سپنتا حرف بزن...

پـارت ②⑧

ترنم٭ رفتم داخل میخواستم مثله هر روز با سپنتا حرف بزنم. شروع کردم به حرف زدن و گفتم:سپنتام نمیخوای چشماتو باز کنی خواب دیگه بسه بلند شو دیگه تازشم باید بیای خواستگاریم بعد من جوابتو بدم عروسی بگیریم بریم خونه خودمون ... همینطور که داشتم باهاش حرف میزدم اشکامو پاک کردم که همون موقع دکتر با چندتا پرستار اومد تو و اومدن بالای سر سپنتا. ـ آقای دکتر چیزی شده. دکتر:راستش ببینین خانم ما دیگه باید دستگاه و قطع کنیم الان یک ساله که بیمار هیچ علائمی نشون نداده دیگه بیشتر از این درست نیست. ـ نه نه تو رو خدا این کار و نکنید سپنتام چشاشو باز می کنه من مطمعنم. پرستارا دستمو گرفتن و به زور داشتن میبردنم بیرون. سلین٭ با بچه ها اومده بودیم بیمارستان پیشه سپنتا و هم ترنمو ببینیم. یهو صدای گریه و داد ترنم و مامان سپنتا میومد که میگفتن نکنین. با بچه ها فوری رفتیم جلو که دیدم خانواده سپنتا و ترنم پشت شیشه ان دارن هی داد میزنن. رقتم و ترنم و گرفتیم که گفت:تو رو خدا بهشون بگین دستگاه و قطع نکنن تو رو خدا . ـ ترنم عزیزم آروم باش. پسرا هم خیلی ناراحت و نگران بودن بالاخره سپنتا دوستشونه. یهو ترنم گفت:سپنتا تو رو خدا چشماتو باز کن تو روخدااااااااااااااااااااااا سپنتــااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..... با دادش همه جمع شدن همه تحت تاثیر قرار گرفته بودن. تیام:ترنم نکن خواهرم. ترنم:داداش تو یه کاری کن. مامان سپنتا:چشاشو باز کرد پسرم چشاشو باز کرد واای خدایا شکرت. با این حرفش ترنم یهو نگاه سپنتا کرد و نمیدونیم چیشد ترنم قش کرد. تیرداد:ترنـــــــــــــم.... یک ـ پارت ـ ویژه ـ در ـ کامنت ـ ها. لایک ـ و ـ کامنت ـ فراموش ـ نشه.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار