وانشات شوگا  پارت سوم

وانشات شوگا پارت سوم

ا/ت:
مطمئن بودم زندگیم با وجود اون به جهنم تبدیل میشه دوست داشتم برگردم به سررمینم اما نمیشد وقتی دیدمش واقعا تعجب کردم اون خیلی زیبا بود و خیلیم جذاب بود------------

فردا ( روز مراسم عروسی )
شوگا:
هر دو داشتیم آماده میشدیم خدمتکار تاجمو گذاشتو عقب رفت همش داشتم فکر میکردم که الان اون حالش چطوره
ا/ت:
میترسیدم ، میترسیدم از اتفاقای بعدش..........
خدمتکار تاجمو گذاشتو عقب رفت از اتاق به همراه خدمتکارایی که پشت سرم راه میرفتن بیرون اومدمو به سمت حیاط قصر حرکت کردم همه خاجه ها و اشراف زاده ها و از جمله مقامای سلطنتی بودن با اون لباس سنگینی که تنم بود به سمتش که ایستاده بود و به من نگاه میکرد رفتم از پله ها بالا رفتم و دستشو که به سمتم دراز کرده بود گرفتم....
شوگا:
دستاشو گرفتم مثل یخ سرد بود خیلی آروم فشارش دادمو به سمت جایگاه سلطنتی رفتیم به مادرم ( ملکه مادر ) که با عشق بهم نگاه میکرد نگاه کردم و لبخند کمرنگی زدم بعد از این که رسمو روسوماتو انجام دادیم ( ببخشید بچه ها من فیلم های کره ایی خیلی نگاه میکنما اما یادم نمیاد چجوری ازدواج میکردم ) همه باهم فریاد زدن زنده باد امپراطور زنده باد ملکه............
هر دو نشسته بودیم و به ادامایی که نمایش اجرا میکردن و میرقصیدن و شادی میکردن نگاه میکردیم بهش نگاهی انداختم داشت با ناراحتی به همه ادمایی که اونجا بودن نگاه میکرد دوباره نگاهمو به جمعیت دادم که با صداش به خودم اومدم
ا/ت : پس چرا پدرم نیست؟
شوگا: با لبخندی که هیج وقت به هیچکس نمیزدم بهش نگاه کردم و گفتم بخاطر جنگ باید اوضاع کشور و سرع و سامون میداد
بدون هیچ حرفی دوباره نگاه نارحتشو داد به جمعیت اون واقعا الان غمگین و ناراحت بود و این منو عذاب میداد


نظر فراموش نشه
🙈🙈🙈😻😻😻😻😻❤❤❤

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...