از زندگی راضی ای؟

از زندگی راضی ای؟

توصیه میکنم این متن بلندمو بخونید همین!: دیروز رفتیم روستا!ما برعکس خیلیا که هر سال تابستون میرن روستاشون و کلی میوه میچینن و کیف میکنن، روستا نداریم..! یکی هست هرسال ازش گردو میخریم، تعارف کرد بریم خونه شونو اینا..و ما دیروز رفتیم..با دخترا و پسرای آقاهه آشنا شدیم..! یه نوه داشت هم سن من بود.3 سال کوچیک تر البته.باهاش حرف زدم.خیلی از من خوشش اومدو میگفت این همه دختر دیده ولی هیچکدومشون مثل من نبوده و از کنار من بودن سیر نمیشه! منم خیلی ازش خوشم اومد دختر خوبی بود..باهاش هم کلام شدم دوست داشتم ببینم سبک زندگیش چجوره..؟ کنارش تو روستا که راه رفتم بم گفت ببین باید به همه سلام بدم، از پیر تا جوون و زن و مرد همه رو سلام میداد! بهش گفتم چرا..؟گفت چون سلام ندم، میگن دختر فلانی رو دیدی، سلام نداد..! چادر گل دار میپوشیدن همه تو روستاشون، بهش گفتم اگه چادر نپوشی چی میشه..؟گفت همه میگن اون دختر فلانی بود؟چاااادر نپووشیده بود! بهش گفتم شما بیشتر چی میخورید؟ گفت خب آش ترخینه(مال اطراف خودمونه) ، آش رشته، آش خیار..! تو دلم گفتم ما شاید ماهی 1 بار آش بخوریم..! مدرسه شبانه روزی میرفت، بخاطر اینکه تو روستاشون دبیرستان نبود..30 تومن هزینه رفت و برگشتش بودو، شنبه میرفتو 4 شنبه برمیگشت، اما بخاطر کرونا، مجبور بود یک روز در میون بره و این برای خانواده اش سخت بود..!و..با اینکه 16 سالش بود، کلی خاسگار داشت و هی بهش میگفتن شوهر کن..! من کلن راجب پزشکی و زیست چون علاقه دارم، زیاد میدونم..ازم سوال پرسیدو..متوجه شدم حتی نمیدونه دقیقا بچه چجور بدنیا میاد..! واقعا لحظه به لحظه داشتم بیشتر تعجب میکردم.. همینجور ک داشتیم راه میرفتیمو همه با تعجب نگاه من میکردن، دختره خندیدو گفت دیدی چجور نگات میکنن؟ براشون تعجبیه که دختره خانوم معلم اومده خونه مون! رفت خونه زن عموش، صدام کرد مهسا بیا زن عموم میخاد ببینت، زن عموش با گرم رویی کلی ذوق کردو هی ازم سوال پرسید، اسممو سنمو شغل مامان بابامو..و کلی تعارف کرد برم خونه شون..!همه شون مهربون بودنو انگار از بچگیم میشناختمشون..! خونه شون که رفتیم، مادربزرگش با مامانم حرف میزدو، میگفت 8 سالی هست که اب و برق و گاز دائم وصل شده براشون، و قبلا مجبور بودن برن روستای پایین تا نون بخرن ولی الان براشون میارن روستای خودشون..! مدرسه هاشونم که دختر پسر قاطی و همه پایه ها رو یه معلم درس میده..! یکم بعد تر..ب دختره گفتم بیا موهاتو ببافم، براش بافتمو کلی ذوق کردو گفت این برا عروسی خوبه! دستمو گرفت، گفت ناخونات مصنوعیه؟گفتم مال خودمه، گفت خوشبحالت، اینجا من نمیتونم ناخون بزارم هی همه میگن کوتاش کن..! ازم هی سوال میپرسید ..دستاش خشک شده بود میگفت برا چیه..؟جوابشو دادمو..پرسیدم چن وقت یبار میری حموم؟ گفت هفته ای یبار..با تعجب گفتم من یه روز در میون میرم ولی..! دستمال مرطوب در آوردم خودم کشیدم رو دستاشو، مامانم کِرِم داد بهش..! چقدر نگاهم میکردو چقدر هی میگفت تو خوشگلی..! میگفتم فدات شم تو ام خیلی خوشگلی...چشاش عسلی بود و چال چونه داشت..هی میگفت مهسا دماغت خیلی خوبه، گونه هات چقدر نازه، موهات، دستات.چقدر زیبایی..میدونی..یه عشق دخترونه بینمون پیش اومد انگار..! رفتیم باغشونو کلی گردو و انگور و گوجه و پیازی هرچیزی که دیده بیند و دل کند یاد رو برامون چیدن و حسابی صمیمانه گرم گرفتن بامون..!انقد اصرار کردن که شام هم موندیم..!خیلی خوب بود... بعد شام ، عمه دختره نشست کنارم، گفت شما چند صبح بیدار میشی؟ گفتم خب 10 معمولا..! گفت ما باید 5 بیدار شیم! گفتم چرا؟ گفت خب شوهرامون میرن چوپانی، گفت خب ب شما چه؟گفت باید بلند شیم براشون صبحونه درست کنیم! گفتم هیچکس تو شهر بیدار نمیشه صبحونه درست کنه برا شوهرش..! نگام کرد گفت شهر نشینی خیلی خوبه..! عمه دختره با دختره شروع کردن تعریفو از دختر عموش میگفتن که 15 سالشه و میخواد طلاق بگیره از شوهرش..! من هچنان در تعجب..! شاید ریز جزئیات دیگه رو فراموش کنم بگم تو متنم ولی فقط به یه منظور اینو نوشتم.. دنیا شون با ما فرق داره..! خیلی دوست دارن تو شهر باشنو، چیزایی که برای ما هر روز دیدنش عادیه، آرزوی اوناس! من از رفتن به شمال میگفتم و خارجو عشق عاشقی..اونا فکر شوهر داری بودنو ناهار شامو...! نمیدونم چی باید بگم جز اینکه، خدایا شکرت از بابت اینکه، اینجاییم و نعمت هایی داریم که شاید تاحالا فکرشم نمیکردم کسی محروم باشه ازش..! خدایا..هرچقدر شکرت کنم کمه چون انقدر نعمت دادی که تو حافظه ما نیستو و متوجه اش نیسیم..! از زندگی هی ناراضی ایم ولی...! باید راضی باشیم و بقیه رو ببینیم..! خاسم شما هم بخونید..شاید چیزایی رو توی شما هم بیدار کرد..:) #خودنویس #دو_روز_به_19_سالگی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها