پارت ۶۲#سوفیا دیگه کارم داشت تموم میشد. ساعت تقریبا هشت بود ...

پارت ۶۲

#سوفیا دیگه کارم داشت تموم میشد. ساعت تقریبا هشت بود که دیگه راه افتادم که‌ کوکی بهم زنگ زد... کوکی: سوفیا ببخش نمیتونم برسونمت خونه... ولی زودمیام من: آه... اشکالی نداره عشقم خودم میرم خونه ... سوار ماشین شدم و راه افتادم. رسیدم به خونه ... اول از همه رفتم حموم بعد گان های بیمارستان انداختم دور و رفتم یه تی شرت آبی و یه شلوار گشاد سفید پوشیدم. حوصله ام سر رفته بود. تلویزیون روشن کردم... #جونگکوک دیگه کار ضبط اهنگ تموم شده بود. سریع رفتم توی ماشین و خودمو رسوندم به خونه. در رو باز کردم دیدم سوفیا داره با مامانش تماس تصویری انگلیسی صحبت میکنه... گذاشتم تماسش تموم شه. گفتم به خاطر اینکه سر به سر من گذاشته بود باید تنبیه ش کنم. در رو باز کردم.... سوفیا: آه کوکی اومدی خسته نباشی .... به حرفش توجه نمی کردم. میخواستم اذیتش کنم من: اهاا.... که تهیونگ از من جذاب تر و سکسی تره هوم؟🤤 ازم ترسید و عقب عقب میرفت ...سوفیا: یااا کوکی...آروم #سوفیا داشت نزدیکم میشد... دیوونه شده بود. یه دست برد سمت کمربندش... درش آورد و انداخت روی زمین... من: یااا...ک..کوکی اه... ب..ببخش..امروز نه ... باشه؟؟ کوکی: میخوام نشونت بدم که من سکسی ام یا تهیونگ .🤤 داشت بهم نزدیک میشد و من همزمان عقب عقب میرفتم. داشت دکمه های پیرهن مشکیش رو باز میکرد و یه دفعه پیرهنش رو در آورد و انداخت روی زمین .... وای خدای من با دیدن سیکس پک هاش و خط بین سینه هاش... پوست سفیدش خشکم زد. چشمام تا آخر باز کرده بودم و نمیتونستم خوب نفس بکشم... جیغ میزدم که بس کن من: ج..جونگ کوک بس کن. دیوونه شدی؟؟ خوردم به دیوار. دستاشو گذاشت دوطرفم و منو محاصره کرده بود کوکی: گفته بودم امشب تنبیه در انتظارته... تی شرتم یقه گرد بود و میخواست گردنم رو مارک کنه نمیتونست. دستشو برد توی لباسم و از تنم درش آورد. سوتین قرمز پوشیده بودم. چشمامو محکم به هم فشار میدادم. یه دفعه احساس کردم یه چیز نرم و گرم اومد روی گردنم... شل شدم و مورمورم میشد داشت گاز میگرفتم و میک میزد و همزمان دستشو میکشید روی شکمم... چشمامو خمار باز کردم و نگاهش کردم حالا که منو دیوونه کرده بود منم شدید ترش کردم. دستامو کردم توی موهاش و خودمو چسپوندم بهش... عضوش رو روی بدنم حس میکردم... لبامو محکم گذاشتم روی لباش و در همین حین عضوش رو گرفتم توی دستم و ماساژ میدادم... شکه شده بود از این حرکتم. ناله میکرد. دیدم داره شلوارش رو در میاره سریع دستمو برداشتم و حلقه کردم دور گردنش و آروم کنار گوشش گفتم: اگه شلوارت رو دربیاری برمیگردم خونه خودم... دستشو کنار کشید از زیپ شلوارش و منو بغل کرد و انداختم روی تخت... ادامه پارت بعدی لایک و کامنت فراموش نشه اینم مثبت ۵۵ که خواستین....

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها