پارت ۸۲ ( بخش اول ) #سوفیا من: کوکی دیگه باید برگردی... 🥺یه ...

پارت ۸۲ ( بخش اول )


#سوفیا
من: کوکی دیگه باید برگردی... 🥺
یه بغض خیلی سنگینی توی گلوم بود میخواستم هرچه زود تر بره تا بتونم گریه کنم...
کوکی: فردا که اومدی کمپانی بعدش میبرمت رستوران ... یه جای خوب میشناسم میریم و اونجا غذا می خوریم باشع؟؟؟
یه لبخند فیک زدم و گفتم: باشه عشقم ... داشت لباساشو می پوشید. واقعا باورم نمی شد که این آخرین دیدار من با اونه... یه بوس از لبام کرد و رفت....
گذاشتم یکم از در خونه دور بشه تا صدای گریه های منو نشنوه... برگشتم سمت اتاقم و افتادم روی زمین ... از اینکه چه قدر بد بختم که آخر کارم باید اینطوری باشه وحشتناک گریه میکردم ... مجبور بودم که نسبت به کوکی و حتی خودم سنگدل باشم... لباسامو گذاشتم توی چمدون و گذاشتمشون کنار در... برای فرودگاه هم یه هودی بلند مشکی و یه شلوار تنگ مشکی انتخاب کردم و کنار گذاشتم ... کلی گریه کردم که آخر سر روی تخت از هوش رفتم...
صبح ساعت شیش و نیم بلند شدم و یه تاکسی اینترنتی گرفتم و راه افتادم سمت فرودگاه... دیگه اشکی برام نمونده بود که بریزم . سرد و سخت شده بودم...
#جونگکوک
ساعت ۷ بیدار شدم و حاضر شدم که برم به کمپانی... رسیدم یه سری کار داشتم اونا رو انجام دادم... سوفیا نبود توی کمپانی ... با خودم گفتم حتما خوابه و الانه میاد دیگه... متن اهنگ و ملودی رو تموم کردم و بردم پیش پی دی نیم... من: چه طوره؟؟ پی دی نیم: خوبه عالیه مثل همیشه ... گردنم درد میکرد...
من: آه گردنم درد میکنه... سوفیا اومد بهش میگم یه کاری بکنه برام...
پی دی نیم: اون دیگه نمیاد به کمپانی... هنگ کردم
من: چ..چی ؟؟ ن...نمیاد؟؟ چ..چراااا؟؟ 😰
پی دی نیم: متاسفانه سرطان گرفته و الان برای درمان رفته..
اینو که کفت دنیا روی سرم خراب شد. حس سنگینی میکردم. گیج بودم. چی میگه پی دی نیم... س..سرطان !!🥺

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها