یک.رمان.هاتدم و بازدم هایش نامنظمم و تند تر شدند.چشمان خیره ...

یک.رمان.هات

دم و بازدم هایش نامنظمم و تند تر شدند. چشمان خیره به چشم اش را تار میدید و دیده اش سیاهی میرفت. نالید:«جاسم!» الیاس با خنده ایی پر از تمسخر جواب اش را داد. الیاس: نشد دیگه عروس خانم،گفتم فقط«ابروان پرپشتش را بالا انداخت»خدا! ساقی از خوف در دستان الیاس ضعف رفت و بی خبرِ جهان اطراف اش شد.الیاس اورا در آغـ*ـوش پر کینه اش کشید و از روی زمین بلند کرد. یه رمان عالی پر از کلکل #دزدی #کلکل #عشق بیا بخون پشیمون نمیشی https://rubika.ir/nolove_n

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار