#رمان #سحر برگرفته از داستان زندگی واقعی یک دخترپارت صد و بی...

#رمان #سحر برگرفته از داستان زندگی واقعی یک دختر

پارت صد و بیست و ششم

مادرشوهرم و سامان صدا زدم بيان ناهار مادرشوهرم اومد ولي سامان نه رفتم حياط ديدم نشسته داره گريه ميکنه بغلش کردم و بهش تسليت گرفتم گفتم سامان بخاطر مادرت اروم باش گفت سحر ميبيني مال دنيا فقط پول بابام ميخوان تو اين دو روز اصلا يبار زنگ زدن حال و احوال کنن اينهمه بچه بياري اخرش اينطوري گفتم عزيزم غصه نخور الان موقع اين حرفا نيست بيا فکر کنيم چطوري بايد به مادرت بگيم گفت نميدونم سحر بخدا سخته گفتنش ميترسم حالش بد بشه گفتم ميخواي با دکترش مشورت کنيم ببينيم چي ميگه گفت دکترش رفيقمه بهش زنگ ميزنم گفت اينطوري خوبه حالا بيا بريم خونه تا شک نکرده گفتم باشه برو منم دست و صورتم اب بزنم بيام .
رفتم تو مادرشوهرم غذا کشيده بود و منتظر ما بود گفت ببخشيد دخترم الان يه هفته نشده شما ازدواج کردين بايد ميرفتين ماه عسل نه که اينجا بياييد اسير ما بشيد .
گفتم مامان اين چه حرفيه توروخدا ما اصلا قرار نبود بريم ماه عسل وسط حرف ما سامان اومد گفت چيه عروس مادر شوهر پشت من داريد حرف ميزنيد ،مادرشوهرم گفت اخه پسر تو کي ديدي من پشت کسي حرف بزنم که اين بار دومم باشه.
نشستيم سر سفره و غذامون خورديم معلوم بود سامان فقط داره برا عادي نشون دادن لقمه ها به زور قورت ميده .
غذاش خورد و گوشي برداشت رفت اتاق گفت يه دوش بگيرم و برم به بابا سر بزنم.
چقدر شرايطش بد بود بايد به خاطر وضعيت مادرش دروغ ميگفت که يهو مادرش شوکه نشه و اتفاق بدي نيوفته.
سفره جمع کردم ظرفا شستم به مادرشوهرم گفتم برم لباس هاي سامان اماده کن .
رفتم اتاق سامان سرش بين دو تا دستاش گرفته بود و چشماش بسته بود...



#جـمیـݪ‌_رائـع_‌روعــہ‌_ابــداع #FANDOGHI #CLIP_VIDEO #BEAUTIFUL_NICE #هنری #شیک #بینظیر #قشنگ #زیبا #جذاب #خاص

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...