رمان گریه میکنم براتپارت_۲۷۵یا خدااااا چقدر لاغر شدم من!چیزی...

رمان گریه میکنم برات

پارت_۲۷۵ یا خدااااا چقدر لاغر شدم من!چیزی ازم نمونده دیگه...موهامم همونطوری با گیره بالا بستم حسش نبود بخوام صافش کنم،آرایشم که بیخیال خب آرام خانوم پیش به سوی مخ زنی...خندم گرفت،آرایش بیخیال،مو بیخیال خاک تو سرت که مخ زنی هم بلد نیستی بسم الله گویان رفتم تو آشپزخونه و اول از همه یه چای خوشگل دم کردم،دیگه ساعت تقرییا سه ظهر بود نمیرسید غذای انچنانی درست کنم،این شد که تصمیم گرفتم یه املت جانانه بزنم هر چند میدونستم اگه از سوران بپرسم نظر نمیده اما بهتر دونستم برای باز کردن سر صحبت ازش سوال کنم یه سری آچار پیچگوشتی ریخته بود دورش و نمیدونم به اصطلاح با چی ور میرفت اِی الهی دورت بگردم که قیافت به همه چی میخوره الا کارای فنی صدا بلند کردم و پرسیدم: _ناهار چی میخوری؟ زیر چشمی یه نگاهی بهم انداخت و مشغول ادامه ی کارش شد...خندم گرفته بود،من تو رو آدمت نکنم آرام نیستم که! اصلا از دیشب که فهمیدم هنوزم دوستم داره و یه احساسی هر چند کم ته قلبش بهم هست خیلی امید به زندگیم بالا رفته بود،من حتم داشتم خدا کمکم میکنه تا زندگیمو از نو بسازم شروع کردم یه املت فرانسوی درست کردم.ذرت و فلفل دلمه و گوجه و تخم مرغ و پنیر و زیتون سیاه و یسری مخلفات دیگه قشنگ خوشگل میزو چیدم و قبل از اینکه ناهار بیارم دوتا چایی خوشرنگ ریختم _چایی اگه میخوری ریختم برات گذاشتم رو میز بخور تا سرد نشده هی هر چند دقیقه یکبار یه نگاه کوتاه بهم مینداخت حتما با خودش میگه اینم خل شد رفت داشتم غذا میکشیدم تو بشقابا که دیدم داره آماده میشه بره بیرون،حدس میزدم... محکم چشمامو روی هم فشار دادم و خودمو مجبور کردم به خودم مسلط و آروم باشم بدون اینکه کلمه ای باهام حرف بزنه رفت بیرون و درو بست،محکم از روی لج پا کوبیدم زمین و زبونمو تا جایی که جا داشت براش بیرون اوردم...پسره ی عُنق‌ِ گوشت تلخ. به ماهیتابه روبه روم یه نگاه کردم. عه عه ببینا دوساعته واسش کل تزیین کردم اگه میدونستم نمیخوره که واسه خودم یه تخم مرغ میپختم انقدر زحمت نمیکشیدم بعد بلافاصله به فکر خودم واکنش نشون دادم اهوی اهوی چرا اون بره بیرون گوشت بخوره من تخم مرغ بخورم؟منم از این ببعد به خودم میرسم پوست و استخون شدم.الانم وقتشو نداشتم... انگشت اشارمو رو هوا تکون دادم: این درسته...ایول برای اولین بار بعد از مدت ها اندازه یک کف دست نون با اشتها خوردم،تا حدی معدم کوچیک شده بود که با همین یک کف دست نون میخواستم بالا بیارم حس میکردم تا حد انفجار خوردم ناهارو که خوردم یه دور و برم انداختم،تقریبا از روزی که اومدم تو این خونه به هیچی دست نزدم از همه جا گند می بارید،یه تمیز کاری اساسی میخواست.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است