#رمان_شکنجه_گر_من #پارت_207به سختی از جام بلند شدم و خواستم ...

#رمان_شکنجه_گر_من #پارت_207

به سختی از جام بلند شدم و خواستم عقب برم که دست هایی جفت بازو هامو گرفت. کنار گوشم با پوزخند گفت :کجا خانم خانما؟حالا با من قرار میزاري و شوهر روانیتو میفرستی سر قرار؟حالیت میکنم با کی طرفی.... و محکم منو به سمت ستونی که گوشه ي اتاق بود پرت کرد.محکم زمین خوردم و کیفم از رو دوشم افتاد روي زمین..... به سمتم اومد و دست هامو با طناب به ستون بست.توجهی به کار هاش نداشتم فقط نگاه وحشت زدم روي صورت غرق به خون ساشا میچرخید.... بعد از بستن دستام رفت سراغ کیفم و گوشیم رو از توش برداشت و جلوم تکون داد و گفت:این فعلا دست من امانت میمونه.... و درحالی که از جاش بلند میشد گفت: اوقات خوبی رو با شوهرت داشته باشی..... و همون جوري که به حرف مسخره ي خودش میخندید از اتاق رفت بیرون..... چقدر دلم میخواست بهش التماس کنم تا بمونه و نره.....اگه ساشا بهوش میومد و منو اونجا میدید بیچارم میکرد.تا حد امکان خودم رو عقب کشیدم و چسبیدم به گوشه ي دیوار.سعی میکردم خودم رو تو تاریک ترین نقطه قرار بدم تا متوجه حضورم نشه. تمام مدتی که بیهوش بود بهش خیره بودم تا اینکه دستش تکون آرومی خورد.....بعد هم پلکاش به آرومی از هم باز شد.دوباره صداي ضربان قلبم رو از روي لباسم حس میکردم.به سختی از روي زمین بلند شد و گیج به اطرافنگاه کرد.وقتی متوجه دستهاي بسته اش شد، پوزخندي زد.به ستون پشت سرش تکیه داد و چشم هاشو بست.انگار متوجه ي من نشد.نفس حبس شده ام رو بیرون دادم.از بس جمع نشسته بودم پام خواب رفته بود.به آرومی پام رو دراز کردم که خورد به قوطیه خالی و صداي بلندي ایجاد کرد.ساشا با شنیدن صدا اخم هاشو کشید توي هم و نگاه دقیقی به اطراف انداخت و متوجه من که وحشت زده نگاهش میکردم شد..... چشم هاش اندازه ي نعلبکی گشاد شد و با صداي نسبتا بلندي گفت: تارا.....تو اینجایی..... ترسیده بیشتر خودم رو جمع کردم.خواست به سمتم حمله کنه که نتونست. این بار سعید رو دعا کردم که دست و پاي این روانی رو بسته بود.در حالی که نفس نفس میزد گفت:بیچاره ات میکنم تارا..... حالا منو سر کار میزاري؟از دست من فرار میکنی؟کارت به جایی رسیده که اون بیشرف رو میفرستی سر قرار؟ تارا خونت حلاله....تو فقط صبر کن از اینجا بریم بیرون..... کاري میکنم که از بدنیا اومدنت پشیمون بشی....... پوزخندي زدم و گفتم :خیلی وقته پیش این کار رو کردي....تا همین الان هم از بدنیا اومدنم پشیمونم.... -هه.....پشیمون تر هم میشی..... اینجا چه غلطی میکنی؟ اون اول که منو آوردن اینجا تو که نبودي؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم :سعید منو آورد اینجا..... با عربده گفت :چی؟...... از صداي دادش کم میترسیدم،هی داد و بیداد میکرد.....دلم میخواست دست هامو روي گوشام بزارم ولی نمیشد....سکوت کرده بود.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

Loading...