جهان خالیست بیا باهم بمیریم

جهان خالیست بیا باهم بمیریم

#پارت_واقعی_رمان_سرچ_کن_نبود_لفت_بده #جهان_خالیست_بیا_باهم_بمیریم #part265 #Season18 ❄️✨🥀 با همان اشک ها و مویه کنان، با چشمانی بسته می گوید: نمی تونم تصور کنم واران. واران برای اعتراف مظلومش جان می دهد، اما او هم چاره ندارد. غیرتش اجازه نمی دهد، که همسرش را دو دستی تقدیم یک باند قاچاق و تقدیر و تقصیر کند. که بعد ها زندگی اش را بد تفسیر کنند. اصلاً شاید بعد از اینکه آناهید را #کشت، خودش را هم با یک #گلوله خلاص کند و تمام. شاید بعد ها این موضوع در روزنامه ها چاپ شود و سر تیتر باشد؛《 مردی که عاشقی نکرد 》. اجازه باز کردن چشم های اناهید از هم را نمی دهد. - می تونی آنا، می تونی! آناهید هم بغض خفته در گلوی او را احساس می کند. اما نمی خواهد، باور کند، این واران قصد کشتنش را دارد. مگر کشتن یک انسان به همین راحتی است، که واران آن را به راحتی انجام می دهد؟ کاش طوری دیگر قلبش را هدف می گرفت. - فکر کن تو اوج خوشحالی کسی میاد پیشت که خیلی دوستت داره، با هم خوشین و به یک زندگی خوب و عالی فکر می کنین. گفته های واران در ذهن عروسک ترسیم می شود، خودش و واران را در میان جنگل های شمال می بیند و با هم می خندند و اناهید همچون ماری دور واران حلقه می زند. دخترک می خندد و اینبار واران با دیدن این حالت غمگین دخترک، که با این همه اشک به میان گریه می خندد، اشک در چشم هایش حلقه می زند، اما باز هم در ریزششان مقاومت می کند. دخترک با چشم های بسته و اشک ریزان و صدایی که خنده و خوشحالی در آن نمایان است، می گوید: خودم و تصور می کنم که خوشحالم... خوب است، که دخترک خوشحال است. - می خندم. در کنار واران... واران با شنیدن نامش از زبان دخترک جنون امیز فریاد می کشد. - واران نه لعنتی! واران نه. گفتم کسی که دوست داره... دخترک هم مانند خودش فریاد می زندو با گریه و چشمان بسته می گوید: #واران _دوسم_داره. اشک سرکش و درمانده از چشمش بیرون می ریزد و واران به گونه اش راه نگرفته، ان را پس می زند. دوباره فریاد می زند. - واران دوست نداره، واران ازت متنفره، واران حالش از تو بهم می خوره بفهم! اعترافاتش که دروغی بیش نبودند، از همان هایی که باید قاه، قاه برایشان خندید، پسرک برای دلکندن دخترک از او مجبور شده است، تمام احساساتش را معکوس به زبان بیاورد. آناهید با زجه بلند گریه می کند و واران دلش پر می کشد، برای اینکه دخترک را به آغوش بگیرد و دانه به دانه اشک هایش را با بوسه های داغش پاک کند. چگونه می خواهد، او را بکشد و فراموشش کند؟ بعد از اینها دیگر ماندن در این خانه هم گناه است. دخترک با درد ناله می کند. - واران تو چت شده؟ چشم هایش بسته است و کار را برای واران بهتر می کند. دوباره اسلحه را به طرف اناهید می گیرد. اسلحه را طوری رو به او تنظیم می کند، که قلبش هدف نباشد، حیف این قلب است، که اینطور ناجوانمردانه از بین برود. - نمی دونم چمه اناهید. دخترک لای پلک هایش را ارام فاصله می دهد و واران دوباره فریاد می زند. - بازشون نکن! نمی خوام آخرین تصویرت از کسی که دوسش داشتی، خشم باشه و اسلحه ای که به طرفت نشونه رفته. دخترک با چانه اش می لرزد و هیچ کنترلی روی لرزش چانه اش ندارد. - وا... وا...را...ن. - صدام نکن #اناهید، منو ببخش! ضامن را می کشد. اناهید از صدای #ضامن تکان ریزی می خورد و یک پایش را به زمین می کوبد و با چشمان بسته اینبار #جیغ می کشد. - وار...ان؟ بالاخره آن قطره اشک بزرگ و سمج موفق می شود و جایش را روی گونه زبر واران انتخاب می کند. با کلافگی سر تکان می دهد و زیر لب، در حدی که فقط گوش های خودش بشنود زمزمه می کند. - 《 دوست دارم، آناهید من 》. دست را روی #ماشه می گذارد و تمام. یک #شلیک و یک صدای فریاد. - وا...ران؟ ادامه دارد... برای خوندن ادامه این رمان وارد کانال تلگرام شوید. https://t.me/joinchat/AAAAAEpNFMygu9fuvdNxGg #love #عاشقانه

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار