#رمان_عمارت_عشق #پارت_2ناراحت بود واین منو وادار کرد به حرفه...

#رمان_عمارت_عشق #پارت_2

ناراحت بود واین منو وادار کرد به حرفهاش گوش بدم: -نیما پسر خوبیه ولی خب از بچگی اخلاقش با همه فرق داشت و مغرور بزرگ شده...هیچوقت با کسی صمیمی نبود البته با من خوب رفتار میکنه وشاید می تونم بگم تنها دختری بودم که خیلی راحت با من هم کلام میشدیم البته با کمی دعواهای کوچول موشول ولی خب این دلیل نشد که بشناسمش واز درون واحساسش باخبر باشم...اینا را گفتم که ازت یه خواهشی داشته باشم روی تخت نشستم و پاهامو تو شکمم جمع کردم و به لبهای ستایش خیره شدم...اونم آب دهنش رو قورت داد وگفت: -نمیگم نیما از دخترا فراریه ...نه اصلا اینطور نیست...دوست دختر زیاد داشته ولی پایبند هیچکس نشده...یعنی من ندیدم که بشه...احساسات هیچکس براش مهم نیست البته من وخواهرش پریسا فرق داریم...که این بحثش جداست ...ازت می خوام با اخلاقش کنار بیای...مطمئنم امتحانت میکنه چون تو دختر جوونی هستی و....خودت میدونی...اونم که پسر مشهوریه وصدالبته پولدار...دوست ندارم کسی پشت سرت حرف بزنه...قول میدی مواظب خودت باشی؟ من وقتی باهاش درباره تو صحبت کردم اصلا قبول نمی کرد...گفت مسئولیت تو براش زیاده...میدونی که منظورم چیه؟؟؟...کلی خواهش کردم تا قبول کرد تو واسش کار کنی مهسا.... لبخندی از سر اطمینان به ستایش زدم و گفتم: -خیالت راحت باشه عزیزم،مشکلی پیش نمیاد.درسته که میگی اخلاق پسرعموت با بقیه متفاوته اما منم که بار اولم نیست،میتونم باهاش کنار بیام ستایش بازم با لحن نگرانی گفت: -امیدوارم فقط مهسا اگه...اگه یه وقت حرفی یا رفتاری ازش دیدی که ناراحتت کرد تو رو خدا به دل نگیر؛آخه هر کی رفتارشو دیده فرارو بر قرار ترجیح داده... دستشو تو دستم گرفتم و با خنده گفتم: -مثل اینکه داری با مهسا حرف میزنی ها؛نگران هیچی نباش؛بپا اون فرار نکنه... ستایش هم خندید و گفت: -آره راست میگی،راستی بابا گفت بهت بگم مگه دستم بهت نرسه،حسابتو میرسم،واست کار پیدا میکنم منو قبول نمیکنی اونوقت ستایش خوشمله دوتا حرف از کار زد شما طرف اونو گرفتی؟ با صدای بلندی خندیدم: -مطمئنی که گفت ستایش خوشمله؟ -به جان خودم شبیه همین جمله رو گفت ولی خب به جای خوشمله پدر سوخته گذاشت...منم که دلم نمیاد بابام بسوزه...به جاش دختر خوشملش میشم...خوبه نه؟ -استدلالت منو کشته خانومی... ستایش با شدت لب پاینش رو به دهنش فرو برد وچشماشو به بینیش نزدیک کرد که همین کارش باعث شد از ته دل بخندم... -رو آب بخندی اتاقم لرزید دختر...در ضمن دور از جونت چرا کشته؟استدلالی که تو رو نیست ونابود کنه من سر میبرم... یهو خنده رو لبهام خشک شد و اشک یار دیرینم تو چشمام حلقه زد.من چطور میتونستم محبتای این خانواده رو جبران کنم؟ستایش که متوجه ناراحتیم شده بود دستمو فشرد و گفت: قربونت برم باز که

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است