روز تعطیل بود و مشغول تمیز کردن خونه بودم. تصمیم گرفتم سر و ...

روز تعطیل بود و مشغول تمیز کردن خونه بودم.

تصمیم گرفتم سر و سامونی به کمد لباسام بدم. در کمد رو که باز کردم چشمم افتاد به لباسهای مهمونیم. یه دفعه یادم افتاد که کم مونده یه سال بشه که هیچکدومشون رو نپوشیدم. کفشها و کیفهایی که از بیشترشون مدتهاست هیچ استفاده ای نکردم. کابینتها رو که خواستم تمیز کنم؛ چشمم به ظرف و ظروفی افتاد که یک ساله هیچ غذایی دلشون رو گرم نکرده. مبل هایی که یه ساله رومبلیشون کنار نرفته تا پذیرای حضور گرم عزیزی بشن. باورم نمیشه که مدتهاست مثل خیلی ها هیچ مهمونی نداشتیم و هیچ جایی برای مهمونی نرفتیم. یه ترسی دلمو چنگ زد؛ نکنه عادت کنیم؟؟؟ عادت کنیم به خلوت خونه هامون، به تنهاییمون، به سکونمون و به سکوت. از عادت میترسم، همون که اوریانا فالاچی میگه بی رحمترین سَمّیه که میتونه اسیرت کنه، که به هر شرایطی سر خم کنی. نکنه عادت کنیم به بی خبری از هم، به بی عشق ماندن، به بی دوست ماندن.. با خودم فکر میکنم شاید مرگ بدترین پیامد پاندمی کرونا نباشه، شاید اگر کرونا کمی بیشتر طول بکشه تو دنیای پساکرونا بیماری تنهایی و مردم گریزی چنان تو سلولهامون رخنه کنه که با هیچ واکسنی ایمنی پیدا نکنیم. امیدوارم قبل از یخ زدن دلامون، از این ویروس نجات پیدا کنیم که زندگی بی دوست داشتن، بی رفت و آمد، بی دید و بازدید، بی حضور انسانها، بی امید دیدار به هیچ نمی ارزه به قول شاملو "سالیان بسیار نمی‌بایست دریافتن را که هر ویرانه، نشان از غیاب انسانی ست، که حضورِ انسان آبادانی‌ست". 💜 #پست_جدید

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها