رمان درد قلبم پارت ۸۶
نویسنده شهرزاد

رمان درد قلبم پارت ۸۶ نویسنده شهرزاد

اخم غلیظی کردم و به سمت خونه ی خودمون رفتم، دستمو روی زنگ در فشار دادم، اصلا هم دستمو برنداشتم. در باز شد و صدای مامان مضطرب توی کوچه پیچید: - چیزی شده؟ - نه مامان. وقتی نور زنگ خاموش شد فهمیدم مامان دیگه نه گوش می ده نه تصویری می بینه. پُر از خشم به سمت فرهاد برگشتم: - از توی ترسو چیزی جز انکار بر نمیاد. سریع در خونه رو باز کردم، خودمو توی راهرو انداختم و در رو محکم بستم. پشت در ایستادم؛ و به صدای مضطرب الناز گوش دادم: - فرهاد آروم باش. نکوبی به درا! خاله اینا خونه هستن. خونه جنوبیه صدا می رسه بهشون. صدای نفس خشمگین فرهاد و بعد از چند دقیقه صدای تیک آف پُر از عصبانی که کشید و حرکت کرد. اخمو وارد خونه شدم و سلام آرومی کردم. بی توجه به سوالای پی در پی مامان در مورد خوش گذشتن رو به بابا گفتم: - امشب می خوام طبقه ی بالا بخوابم. رو به مامان گفتم: - آره مامان خوش گذشت. بابا متعجب به من خیره شده بود و مامان هم با اینکه تعجب کرده بود، اما مهربون نگاهم کرد. اگه جمله ی بعدی رو، رو به مامان نمی گفتم عذاب وجدان می گرفتم که نباید با مامانم این طوری حرف می زدم؛ واسه ی همین سریع جواب مامان رو دادم. بابا: مطمئنی؟ - آره بابا مطمئنم. - نه نمی شه مهسا ، سابقه ی درخشانی نداری پیش من. همچین می گفت سابقه ی درخشان، انگار تا حالا پسر آوردم طبقه ی بالا. با اخم به بابا نگاه کردم و معترض گفتم: - بابا! بابا درمانده به مامان نگاه کرد. مامان پُر از آرامش گفت: - خوبه، باید روی خودت و نقطه ضعفت کار کنی. لبخند زدم؛ اما بابا گفت: - مونس ممکنه بلایی سرش بیاد. با التماس گفتم: - قول می دم نیاد. مامان گفت: - دست خودت نیست؛ چطوری قول می دی؟ با التماس نگاهشون کردم. الیاس با خنده گفت: - بذارید بره دیگه؛ یه امشب بدون سر خر بخوابم. سمتش پریدم و با حرص گفتم: - بیشعور خوبه تویی که هی توی خواب حرف می زنی و اهم و تُلُپ واسم می کنیا. من که مثل مرده ها صدا ندارم. - خب همینت ترسناکه دیگه. و با نگاه بامزه ای بهم خیره شد. خندم گرفت: - گمشو بابا. اونم هیچکی نه، تو بترسی! ردیف دندوناشو بهم نشون داد. صدای بابا بلند شد: - خب باشه می تونی بری. به سرعت صد و هشتاد درجه، گردنمو مثل جغد چرخوندم و به بابا که این حرفو زد، نگاه کردم. انگار دنیا رو بهم دادن؛ البته درستش اینه که بگم انگار تیتاپ بهم دادن. یه ذوقی کردم. تند تند بالا پایین می پریدم و انگار سخت ترین قله ی جهان رو فتح کردم؛ هی هورا هورا می گفتم. قبل از این که پشیمون بشن، به سرعت نور صورتشون رو ب*و*سیدم و از خونه زدم بیرون. چهارده تا پله ای که به طبقه ی بالا ختم می شد رو، به سرعت طی کردم؛ رو به روی در بودم. با کلیدی که داشتم در رو باز کردم. قبل از ورود، به چهارده تا پله ی بعد نگاه کردم.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار