پارت ۵ سلام . من سارا هستم . و می‌خوام خاطراتم رو از ۱۲ سالگ...

پارت ۵

سلام . من سارا هستم . و می‌خوام خاطراتم رو از ۱۲ سالگی تا ۱۴ سالکی براتون بگم . تا جایی که یادم میاد و از وقتی که ۸ سال سن داشتم پدرم عمرش رو به شما داد و من با مادرم زندگی کردم .اون واقعا مامان خوبی بود . من واقعا مامانم و دوست داشتم . خیلی خیلی زیاد . 🙈 بگذریم . مامان من خیاط بود . خیاط خیلی ماهری هم بود . اون یه روز وقتی که من ۱۳ سال سن داشتم ، یکدفعه افتاد و وقتی من دویدم سمتش اون نفس نمی کشید . خیلی ترسیده بودم به خاطر همین تمام همسایه ها رو با جیغ و دادم خبر کردم . اما وقتی که بردیمش درمانگاه اون دیگه نفس نمی‌کشید . اول بهم نگفتن که مامانم مرده و گفتن که توی کُما هست . اما یکی اومد و گفت که :« این دختر باید بدونه چه بلایی سر مادرش اومده .» همین که اینو گفت سریع دویدم سمتش و گفتم :« چی شده ؟! مامانم خوب نشد ؟! بهم بگین . لطفاً !!! » بهم گفت :« دخترم ، نمیخوام حالت رو بد کنم اما ، مادرت ، متاسفانه در گذشت . » این رو که گفت من بی هوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم . پنجاه تا لایک کنید تا پارت بعد رو بذارم 😑 نکنید نمی‌ذارم هااااا 😬 گفته باشم 😒 #لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پست_جدید #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار